#سنگ_قلب_مغرور_پارت_371
یه احساسی به تو دارم
شبیه عشق و دل بستن
تو هم مثل منی اما
یه کم عاشق تری از من
چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم که پر بود از عطر تنش...
نه ..نباید این جوری پیش بره.......
از جام بلند شدم...
با نگاه به مظاهر فهموندم که باید همرام بیاد...اونم بلند شد...
بی توجه به مهرا از کنارش رد شدم....
سنگینی نگاهشو روم حس کردم اما نتونستم نگاهش کنم...
چرا دوست دارم این مهمونی لعتنی زودتر تموم شه؟....
به سمت میز اساتیدم حرکت کردیم....
در بین راه چشمم به اون عوضی بی شرم افتاد...
romangram.com | @romangram_com