#سنگ_قلب_مغرور_پارت_277

رفتم سمت ماشین اما فکرم همش توی دو ساعت پیش سیر میکرد...

سوار ماشین شدم...

عطر سردش هنوز تو ماشین مونده بود...

دلم میخواست یه نفس پر از عطر سرد و تلخش توی ریه هام بفرستم...

چشمامو بستم و با تمام وجودم...با لذت نفس کشیدم....

چند ثانیه توی همون حالت موندم...

دلم هوایی شد...

هرچی که توی این مدت زور زدم از یادم بره امشب همش فراموش شد....

ای کاش یه کم از سردی اون در منم بود...ای کاش مثل اون میتونستم راحت بگذرم....

اشک توی چشمام جمع شد.

ماشین رو روشن کدم.

دلم پر بود...

پر از بغض...


romangram.com | @romangram_com