#سنگ_قلب_مغرور_پارت_247

توی همه ی مهمونیام شرکت میکرد...

درسته اهل چیزی نبود...

یعنی شاید جو مختلط و مشروب براش غیر قابل تحمل بود اما هیچ وقت تنهام نمیذاشت.... اونم عادت کرده بود...

البته خانوادش منو میشناختن اما نه کامل.....

رفت و آمد داشتم باهاشون....فقط در مورد این جور مسایل چیزی نمی دونستن...

باید بهترین مهمونی رو ترتیب بدم.... یه مهمونی که شایسته منو شرکتم باشه...

باید از الان دنبال کارا بیافتم تا برای آخر هفته بشه برگزارش کرد...

"مهرا"

الان ده روزه که از برگشتنم میگذره. کلی کار عقب مونده روی سرم ریخته شده. اونقدر سرم شلوغ بود که حتی فرصت نمی کردم برای خوردن غذا برم سالن غذا خوری...

حوری جون یا زهره برام غذا میاوردن...

شب هم تا میرسیدم خونه اونقدر خسته بودم که عین جنازه روی تخت میافتادم...

************

با صدای ساناز منشی مخصوص طبقه ی خودمون سرم بالا رفت.....


romangram.com | @romangram_com