#سنگ_قلب_مغرور_پارت_243
ـ دِ اخه من چی بهت بگم؟ به قطب جنوب و شمال گفتی برین آب شین من هستم دمای زمینو سرد نگه میدارم...بابا یه ذره آدم باش... ببینم توی این دنیا چیزی هست که تو رو بخندونه...
اصلا تا حالا خندیدی....
نه جان من از ته دل خندیدی؟
من که ده ساله باهاتم. ندیدم یه لبخند ملیح و کوچیک محض رضای دل ما روی لبات بیاد چه برسه به قهقه.............
با این حرفاش ذهنم دوباره پر کشید به اون شب...
به قیافه ی پر تعجب مهرا...
که چقدر با مزه و شیرین به سشوار کشیدن من نگاه میکرد...
بیچاره از تعجب چشماش تا نهایتشون باز شده بودند و دهنش باز مونده بود...
آره اون شب بعد از 14سال از صمیم قلبم خندیدم..از ته دلم قهقه زدم...
ـ جل الخالق!!!!!!!!!!!!!....حسان خودتی...
از توی فکرش دراومدم...
یکی از ابروهامو بالا دادمو با همون حالت خشک و جدیم گفتم:
ـ چته پسر....چرا هاج و واج موندی؟
romangram.com | @romangram_com