#سنگ_قلب_مغرور_پارت_242

بازم مثه همیشه بی توجه به سلامش گفتم:

ـ آره. یکم سردرد دارم که اونم عادیه..

ـ بله..اگه از اون شب گردیهای شبونت کم کنی .دیگه روزا با این سر درد سروکله نمی زنی..

ـ اون شبگردی هایی که میگی جزوی از زندگیه منه...نمیشه کاریش کرد.

دستامو بردم روی چشمام و کمی مالیدمشون...

دیشب علاوه بر شبگردی مشروب هم خورده بودم...

به خاطر همین سردردم تشدید شده بود..

ـ جناب فرداد خان.... کی قراره خبر پروژه رو به بچه ها بدی؟ خشک قبول نیستا.. باید یه مجلس توپ بگیری یا به قول اونوریا یه میتینگ خفن ترتیب بدی و توش خبرو بگی..

از لحنش خندم گرفت اما بدون هیچ لبخندی روی صورتم...

مثل همیشه فقط خنده ای که توی دلم به وجود میومد ,توی دلم هم تموم میشد..

از روی صندلی بلند شدمو ورفتم روبروش روی مبل نشستم..

ـ باشه. جناب مظاهر خان... ولی غرب زده شدی.

مظاهر از لحن بی تفاوت من همیشه لجش میگرفت. کلمات رو از روی حرص بیان میکرد..


romangram.com | @romangram_com