#ساغر_پارت_98
_خوب بخوابی...
دهنم و انگار قفل زده بودن روش...دستشو روی بازوم گذاشت و من برای اولین بار به خودم لعنت فرستادم که کاش این لباس تنم نبود و من از گرمای دست هاش اینطور به جلز ولز نمی افتادم.
دستمو آروم کشید و من به سمتش کشیده شدم..وقتی سرم به سیـ ـنه اش تکیه داد ته دلم لرزید...یه جوری که دوست داشتم زمان وایسه و من صد سال دیگه توی همین حال بمونم و عطا تا صد سال دیگه منو اینطور بغـ ـل کنه ...
گرمای دست هاش اینبار از پشت شونه هام به نقطه نقطه بدنم سرایت کرد...
حالم خیلی خوب بود اما احساس میکردم یه ریع دیگه تو همین حال بمونم خیس عرق میشم و با وجود همچین لباسی عطا کاملا متوجه میشه...
صدای قلبش و میشنیدم و خنده ام میگرفت ولی هی لپم و از تو گاز میگرفتم که مبادا بزنم زیر خنده و این حال خوشمون از بین بره...لای یه چشممو باز کردم...عطا در کمال آرامش چشم هاشو بسته بود...خنده ام بیشتر شد وقتی خال سبز زیر گلوشو دیدم...
یعنی تف به ذات من که دستی دستی دارم خودم و از حال میندازم...پلک هامو به زور روی هم انداختم..باید به صدای قلب عطا گوش میدادم...اما گرمم بود...منکه مثل عطا به خودم عطر نزده بودم که احیانا اگه عرقم کردم بوی بدنم معلوم نشه...
آروم آروم لحاف وبا پنجه ی پام پایین کشیدم...یه نفس راحت داشتم میکشیدم که عطا زد زیر خنده و من بابت اینکه لو رفته بود حرص خوردم...
_گرمت شد؟؟
مظلوم نگاهش کردم
_اوهوم...
اصلا دوست نداشتم ازم فاصله بگیره..اتفاقا منو بیشتر به خودش فشار داد و من بیشتر توی آغـ ـوشش جمع شدم....خداروشکر فقط دستشو پشت کمـ ـرم گذاشت و یه خورده نـ ـوازشم کرد...نفس هامون برعکس هم بود...من که نفس میکشدم اون نفسشو بیرون میفرستاد و وقتی من نفسم و آزاد میکردم اون بود که نفس میکشید...
همین بازی بامزه باعث شد ساکت و آروم سرم و روی شونه اش بذارم و خوشحال باشم بابت آغـ ـوشی که تصاحب کرده بودم..
_ساغر...ساغر خانوم...پاشو
چقدر بده که تو یه خواب ناز باشی و یکی مثل مگس بالاسرت ویز ویز کنه...
_خانوم عزیزم..خواب موندیما
البته اگه بعد چند لحظه متوجه بشی عامل صدا کسی جز همسرت نیست و تو حتی نمیتونی دستو رو هوا تکون بدی تا ساکتش کنی...
_هووم...بذار بخوابم عطا
با تمام نیروش داشت تلاش میکرد تکونم بده و لحاف و از لای پام بیرون بکشه...
_عطا جیغ میزنما
_خانوم خواب موندیم...همه خونه ی شما منتظر ما موندن
با گفتن یه " اّه" بلند لحاف و بی خیال شدم اما...چی گفت؟ خواب موندیم؟
یه راست سر جام نشستم و هاج و واج تو اتاق عطا سر میچرخوندم تا یه ساعت پیدا کنم که عطا ساعد دستشو جلو آورد و با دیدن ساعت هشت و نیم زبونم قفل شد...
_من حاضر شدم..پاشو توام لباس هاتو بپوش بریم..بدو ساغر
نیم تنه ی تاپم و بالاتر کشیدم و موهامو با انگشت های هر دودستم خاروندم
_خاک بر سر شدیم که...
عطا توی کمد دنبال چیزی میگشت که گفت
_مجبور شدم بگم یه سر رفتیم تخـ ـت ببینیم تو ترافیک موندیم دیر شد....
کمـ ـربند مشکیشو بیرون کشید و مشغول بستنش شد...به زور تکونی به خودم دادم و بلند شدم...
_اصحاب کف اینقدر نخوابیدن که من و تو بی هوش شدیم...نتیجه اخلاقی دیگه پیش هم نمیخوابیم!
صدای خنده اش بلند شد ...لبه تخـ ـت نشسته بودم و به صورت خندونش نگاه میکردم که شلوار جینم و از روی زمین برداشت و به طرفم اومد
@romangram_com