#ساغر_پارت_97

میگم عطا گروه خونیش به این حرف ها نمیخوره...دلمو صابون زده بودم به یه هم اغـ ـوشی ساده!...شلوار راحتیم و از روی زمین برداشتم و از اتاق رفتم بیرون...پشت در لباسم و عوض کردم و برگشتم...
برای خودش یه بالش روی زمین گذاشته بود...زانوم و گذاشتم رو تخـ ـت و چهار دست و پا رفتم تا سرم و کوبیدم به بالش...
_آخیش...
میخواستم سرش غر بزنم ولی بوی عطرش مـ ـستم کرد! یه طوری که ترجیح دادم ساکت بمونم و بالش زیر سرم و بغـ ـل بگیرم...
_خوابیدی؟
_نخیر...جام عوض شده خوابم نمیبره.
با اینکه عملا اگه عطا صدام نمیزد حداقل پنج دقیقه دووم میاوردم و بیهوش میشدم اما واسه اینکه حرصم و یه طوری خالی کنم اینو گفتم...
یه چشممو به زور باز کردم...عادت داشت دست هاشو قلاب کنه زیر سرشو طاق باز بخوابه؟
_تو که خواب می اومد؟
نیم خیز شده بودم و دستم از تخـ ـت آویزون بود...دستمو گرفت ...
_بیا پایین پیش خودم بخواب...شاید جفتمون خوابیدیم...
_ناراحتی تو بیا بالا!
میگم زورش از من بیشتره...من مثل طبل تو خالی ام...دستمو کشید و اگه پامو روی زمین نمیذاشتم یه طوری می افتادم روش که با موکت رو زمین یکی میشد
بالش خودش و گذاشت زیر سر من و برای خودشم روی تخـ ـتی و برداشت...
_حالا شد!
با اینکه تو دلم مراسم حنابندون به پا بود اما با یه خورده عصبانیت نگاهش کردم...
_الان راحت شدی
سرشو بالا و پایین کرد
_آره...
طاق باز خوابیدم و عطا لحاف نازکشو روی جفتمون انداخت...اون به پهلو دراز کشیده بود و یه دستشو زیر سرش گذاشت
سرمو به سمتش چرخوندم....لب هام و خیلی الکی روی هم کشیدم و مثلا لبخند زدم
_زمین سفته عطا! بالشتم که تحمل سنگینی سر منو نداره خوابیده کف زمین...تازه من عادت دارم پام از روی زمین بالاتر باشه...یعنی همیشه یه بالش دیگه میذارم زیر پام...نمیدونی بدون...!
بلند شد و از توی کمد بالا سرمون یه بالش آورد..فکر کردم میخواد بذاره زیر سرم اما گذاشت زیر پام...بعدم کنار دراز کشید و دستشو دراز کرد
_سرتو بلند کن دختر خوب
سرم و بلند کردم و دستشو دراز کرد...بالش و گذاشت روی بازوش
_بهتر نشد؟
سرمو گذاشتم روی بالش و نگاهش کردم...
_نه!
بالش و برداشتم و سرم و گذاشتم رو بازوش...با اینکه ارتفاعش شاید از بالش کمترم بود اما...
_الان خوابم میبره...!
نمیخواستم چشم هامو باز کنم...اما زمانی که پیـ ـشونیم و بـ ـوسید ناخودآگاه پلک هام ازهم فاصله گرفتند .

@romangram_com