#ساغر_پارت_179
_هی ماچ هی ماچ ، میدونی وقتی فکر میکنم خوشم نمیاد کسی بهم ور بره
جای ضربشو مالیدم و همینطور که خم بودم ، پوست سفید شکمش که بالا رفتن لباسش نمایان شده بود ، ب*و*سیدم...
قلقلکش اومد و ریسه رفت از خنده...
_عطا...!
سرم و با دستش گرفت ، میتونستم نذارم حریفم بشه ، ولی دلم نیومد،
سرمو بلند کردم با ناراحتی نگاهش کردم
_هان ، باز چشماتو برای من مظلوم نکن ها ، مثل گرگ میمونی
خندیدم و انگشت یکی از دست هاشو که نزدیک لبم اومده بود ، ب*و*سیدم.
_عطا...
سرم جلو کشید و خودش خم شد روی سرم ، تقریبا پیشونیم به قلبش چسبید...
_این موهای سفید و کی درآوردی؟
موی سفید چه اهمیتی داشت وقتی صدای قلبش،همه ی حواسم و برده بود.
_حالا هرکی این موهارو ، ببینه ، میگه این زنی که عطا گرفت پیرش کرد ، نمیدونن که تو یه تنه داری منو پیر میکنی...
دستشو لابه لای موهام برده بود ، صورتم و کامل به قفسه ی سینه اش فشار دادم ، با لحنی کاملا آروم و دلبرانه گفت
_تو راحتی عزیزم؟
خودم و عقب نکشیدم و قلبشو ب*و*سیدم
_آره راحتم ، چندتا موی سفید درآوردم؟
_بچه خر میکنی؟
زدم زیر خنده و سرمو عقب کشیدم ، با قلدری که نگاهم میکرد کنترل خنده هامو از دست میدادم
_ساغر عزیزم
انگشت اشاره اش و روی لبم چسبوند
_اینجوری منو صدا نکن
دستشو ب*و*سیدم و انگشتشو برداشت
_یه چیت میشه ها ، من تا شام نخورم پامو توی اون اتاق نمیذارم.
با خنده شقیقه ام و خاروندم و شونه ای بالا انداختم
_چرا اتاق...همینجا!
مثل فنر از روی مبل پایین اومد و به همین خیال باشی نثارم کرد.
برای اینکه دستم بهش نرسه ، روی مبل تکی نشست و موهاشو یه طرف جمع کرد
همینطور که با پایین موهاش بازی میکرد گفت
_آخه اگه بگم آره ، تو روت زیاد میشه ، همش من میشم بله قربانگوی تو! خب زورم میاد
صداقت ِ توی کلامش ، دل منو میبرد...ولی هرکاری که کردم نتونستم جلوی خنده هام و بگیرم
@romangram_com