#ساغر_پارت_178

دستشو جلوی چشم هام تکون میداد که با ذوق دستشو گرفتم
_پس قبول کردی که نی نی بیاریم؟ وای عطا...بچه ی منو خیلی خوشگل میشه ، یعنی اگر به تو بره مظلوم میشه به من بره ، بانمک...ترکیب این دوتا دیوونه کنندست!
خنده از روی لبش رفت
_جمله های بعد ِ وام و نشنیدی؟
دهنم باز موند ، منتظر بودم از خنده منفجر بشه تا هرچی بد و بیراه بلدم و نثارش کنم.
_گفتم وام ها به اسمم دربیاد خونه رو عوض میکنیم ! یه خونه پیدا کردم که خودش وام داره، کوچیکیشم همین اندازه است ولی دیگه مال خودمون میشه ، البته اگر تو از خونه خوشت نیاد بیشتر میگردم.
با ناراحتی دستمو از روی دستش برداشتم و ساکت شد
_اینقدر وام بگیر و قسط و قرض به راه بنداز که بیفتی پشت میله های زندون! البته که اصلا ناراحت نمیشم ، بمونی اونجا بی من ، تا آدم بشی.
از روی صندلی بلند شدم و با ناامیدی نگاهی به سقف خونه یا به اصطلاحی به خدای آسمونا انداختم ..."خیلی ام دقیق حاجت ندادی ها ، منکه با این خونه مشکلی نداشتم"
_ساغر عزیزم
این عزیزم گفتن ها عطا ، نه اینکه منو عاشق خودش میکرد بلکه دلم میخواست سرش جیغ بکشم و هرچی عزیزم هست و از توی دهنش بکشم بیرون!
_عطا من حوصله اسباب کشی ندارم ، بذار یه سال بشینیم اینجا
_چشم رو هم بذاری دو ماهم رفته ، میشه یه سال!
_من مخالفم! دو سال دیگه هم توی این خونه میشینیم.
کنارم روی مبل نشست و سعی کرد از پشت بغلم کنه ، منم نه اینکه دلم بخواد توی بغلش باشم ، نه ...واقعا اونقدری که توی خونه ی مامان مولود کار کرده بودم، شل و ول هرجا میشستم، وا میرفتم.
_با من لج کردی؟
انگشت های دستشو که روی شکمم بود به بازی گرفتم
_دقیقا...هر وقت تو شرط منو قبول کردی و هی تاریخشو به سه و دو و یک و دو و ده تغییر ندادی ،منم قبول میکنم.
لپمو ب*و*سید و با دست آزادش چونه ام و گرفت تا سرمو به سمت خودش بچرخونه
اه لعنتی از این فاصله خیلی خواستنی میشد.ولی حیف که ب*و*سه و بغل در مورد عطا دردی دوا نمیکرد
_باور کن خونه دار که بشیم بهتره ، برای بچه دار شدن هیچ عجله ای نیست ، ما فرصت داریم ، ولی وضع اقتصادی مملکت رو به راه نیست ، شب میخوابیم ، صبح پا میشیم قیمت ها میره بالا ، خونه هم همینطور ، الان بهترین وقته برای خریدن خونه ، خودت این همه ماه سختی کشیدی که من پول پس انداز کنم ، میتونیم دو سال دیگه ام پول جمع کنیم ولی ممکنه دو سال دیگه ، این پول ها ارزش الان و نداشته باشه ، اونوقت دیگه تا ابد ما خونه دار که نمیشیم هیچ ، باید حسرت امروزمون و بخوریم که چرا زودتر دست به کار نشدیم ...من حتی حاضرم از سهراب پول قرض بگیرم!
"عــــطا"
با انگشت اشاره و شصتم چونه اش و گرفته بودم ، بعد حرفام نگاهش بین چشم ها و صورتم میچرخید ، معلوم بود که داره فکر میکنه ، هر وقت میخواست تصمیم تند و آنی بگیره ، لب هاشو جمع میکرد.
خم شدم و لبشو ب*و*سیدم
_عطا...دارم فکر میکنم.
سرشو عقب کشید و اینبار به جای صورتم به دستم که روی شکمش بود نگاه کرد.
_واقعا از سهراب میخوای پول قرض کنی؟
سرم و به بالا و پایین تکون دادم ، اینطور که به چشم هام نگاه میکرد وسوسه میشدم تا صورتشو غرق ب*و*سه کنم.
چشم های درشتش گرد شده بود و لب هاشم...
دوباره سرم جلو بردم محکم کف سرم زد و با خنده نالیدم
_چرا میزنی؟

@romangram_com