#ساغر_پارت_176
قبل از شروع ساعت کاری به ساغر پیام دادم "میدونی چقدر دوست دارم؟"
بلافاصله جواب داد "آره...ده تا ، نه بیشتر نه کمتر "
اگر ساعت کاری شروع نمیشد حتما سر به سرش میذاشتم و جوابشو میدادم .
"ُساغر"
آفتابه ی قرمز ِ گوشه ی حیاط و پر آب کردم و چادرم و به کمرم بستم ، عارف و یلدا و مامان مولود از صبح رفته بودن بیمارستان و هنوز برنگشته بودند ، چند مدل غذا و دسر و ژله درست کردم به هوای نهار و شامشون ، نیم ساعت پیشم که به یلدا زنگ زدم گفت راه افتادن به سمت خونه...
از گوشه ی حیاط شروع کردم به شستن ...میدونستم آب کمه برای همین فقط به هوای اینکه شب ها مامان مولود و یلدا توی حیاط میشستن ، یکم دور و ور ِ حیاط و آب میزدم تا خاک و خول ِ ساختمون سازی های اطراف اذیتشون نکنه.
آفتابه رو سر جا گذاشتم و کمرم و صاف کردم ، آخ خدا چقدر خسته شدم...وقتی اومدم هوا گرگ و میش بود الانم که تاریک...شکرت!
یکم بوی پیاز داغ و یکم بوی قورمه میدادم ، برگشتم توی خونه و لباس هام و عوض کردم.اینجور وقت ها که کار برای انجام دادن زیاد داشتم ، با خودم لباس میاوردم و عوض میکردم.این عطای مارموز ، یه بارم نشده بوی عرق بده...خسته و کوفته ام که بیاد باز یه نمور بوی خوش ازش بلند میشه.
عطر زیر گلوم زدم و چادر مشکیم و سرم انداختم ، با اینکه بدم نمی اومد بمونم و یلدارو ببینم ولی باید برمیگشتم خونه و برای خودمون یه چیزی درست میکردم.
در حیاط و بستم و نگاهی به اول و آخر کوچه انداختم ، عارف که مثل جت رانندگی میکرد ، حتما ترافیک شدید بوده که نرسیدن.
شونه ای بالا انداختم و راه افتادم...یه تیکه از مسیر و با تاکسی رفتم و بقیه اش و پیاده...سر راه توی صف نونوایی بربری وایسادم و برای خودم چهار تا نون گرفتم.یکم منتظر موندم تا نون ها خنک بشه و لای پارچه ای که توی کیفم داشتم گذاشتم.
مثلا روزهایی که خودم از خونه ی مامان مولود برمیگشتم ، پیاده می اومدم که اضافه وزنم و کنترل کنم ، ولی این نون بربری بدجور بهم چشمک میزد و تا به خودم اومدم نصف یه بربری و خورده بودم!!
دیگه نزدیک های خونه که رسیدم موبایلم یک ریز زنگ میخورد ، از اونجایی که این روزها دلم میخواست مدام عطارو اذیت کنم و حرص بدم ، جواب تلفنم و ندادم.به نفس نفس افتاده بودم...هرچقدر تعداد این تماس ها بیشتر میشد سرعت حرکت پاهای منم بیشتر میشد.حالا درسته که میخواستم حرصش بدم ولی دور از جونش راضی به سکته دادنش نبودم.
پله هارو با عجله بالا رفتم و همینطور که کتونی های آبی روشنم و درمیاوردم ، گوشم و چسبوندم به در تا صدای عطارو بشنوم.داشت با یکی حرف میزد و سراغ منو میگرفت.با خوشحالی به در زدم و قبل اینکه درو باز کنه قیافه ی نالانی به خودم گرفتم
_ساغر...
همچین خودم و به خستگی و درب و داغونی زده بودم که باید قیافه اش همینطور میشد
_سلام ، میخواستم زودتر از تو برسم نشد.
داخل خونه شدم و صورتم و ب*و*سید و درو بست
_صدبار زنگ زدم به گوشیت ، خب جواب بده اونو ،
چادرم و از سرم کندم و خودم و پرت کردم روی مبل
_لابد رو سایلنت بوده ، الان شام و میذارم بذار یکم دراز بکشم.پاهام دیگه قوت نداره.
زیر چشمی حواسم بهش بود ، بالا تنه اش و تکیه داده بود به دیوار و با ناراحتی نگاهم میکرد.
_ساغر قرار نیست صبح تا شب بری خونه ی مادرم ، تو داری خودت و اذیت میکنی ، منم راضی نیستم بیشتر از این به خودت سخت بگیری...
درسته که واقعا زحمت کشیده بودم و حسابی ام امروز کار کرده بودم ، ولی اونقدر هام خسته و له نبودم ...فقط داشتم جلوی عطا ، ادا درمیاوردم که فکر کنه خیلی خستم و خودش پختن شام و به عهده بگیره!!!
شال آبیم و از سرم برداشتم و بلند شدم.دکمه های مانتوم و باز میکردم که ازش پرسیدم
_به عارف زنگ زدی؟ امروز از صبح ، دکتر بودن
_زنگ زدم...گفت دو سه دقیقه است که رسیدن
"اوهومی"گفتم و با تاخیر لباس هام و آویزون کردم و بیرون اومدم ...همینکه سر و صدا از آشپزخونه اومد ، نیش ِ دلم باز شد...البته باید یه فکری به حال ِ شب های خودمون میکردم ، بهتر بود یکم از غذاهایی که برای اونا پختم با خودم میاوردم تا بی شام نشیم.
_ساغر جان بیا این شربت و بخور
داخل آشپزخونه شدم و عطر ِ خوب ِ والک پلو ، دهنم و آب انداخت و مشامم و پر کرد.
_تن ماهی داریم؟
@romangram_com