#ساغر_پارت_175
_خسته نکن خودتو ساغر جان
_خسته نمیشم! نمیخوای منو ببری با تاکسی برم.
دست هامو به نشونه ی تسلیم بالا آوردم
_چشم...بریم تورم میرسونم.
*****
سر صبح ، سهراب با تاخیر اومد شرکت ، فقط بهم سلام کردیم و مشغول کار شدیم ، اونقدر کار سرمون ریخته بود که به جز وقت ِ نهار و نماز فرصت دیگه ای برای حرف زدن پیدا نکردیم.
_چقدر امروز کار دارم ، فکر کنم دو ساعت اضافه کاریم بمونم باز نتونم کارهای امروز و تموم کنم.
کف دست هام و به زانوهام کشیدم و رو به سهراب گفتم
_میخوای من کارم تموم شد ، باهم انجام بدیم.
سری تکون داد و تکیه اش و به دیوار زد
_نه بابا...از پسش برمیام ولی فکرم درگیره
با لبخند نگاهی به صورتش انداختم
_فکرت؟ درگیر ِ چیه؟ اتفاقی افتاده ؟ کاری از دست من برمیاد؟
دستی به ته ریش صورتش کشید
_خدا بگم زن ِ تو رو چیکار کنه که دوباره زندگی منو ریخت بهم!
آروم خندیدم و به شونه اش زدم
_پس بگو درد ِ عشقت برگشته
چشم هاشو بست و دست های مشت شده اش و سر زانوهاش گذاشت
_کاش برنمیگشت
سکوت کردم چون نمیدونستم حق دخالت دارم یا نه...اما خودش با ادامه داد
_برم نمیگشت یه جور دیگه فکر و خیال داشتم.
لبخندی به چشم های خسته و بی روحش زدم و بلند شدم
_باید باهاش حرف بزنی ، بذار رو در رو به نتیجه برسین ، نه خودت و عذاب بده نه اون دختره تنهارو...چجوری دلت میاد؟
جمله ی آخرم و خیلی آروم گفتم ولی شنید.
_خوبه مثل تو نشدم عطا ، تحمل اینکه مهتا بخواد رو سرم سوار باشه بیشتر دیوونه ام میکنه.
کفش هامو جلوی پام انداختم زمین و در حالی که کفش هامو میپوشیدم ، خواستم حرفی بزنم که اشاره کرد به کفش هام...
_این عادته ساغره!
حرف توی دهنم ماسید و یه پام همینطور کج و معوج موند...عادت ساغر؟
سری از روی تاسف تکون داد و کفش هاشو آروم روی زمین گذاشت
_بپوش برادر...بپوش بریم که خواهر ِ من ، نه برای تو هوش و حواس گذاشته نه برای منه بدبخت.
با خنده پشت سرش راه افتادم و زودتر از بقیه همکارها ، پشت میزمون نشستیم.
@romangram_com