#ساغر_پارت_117

یه جورایی باید حقو با ساغرم میدادم...هرچند انتخاب آخری که از ساغر گرفته شد به نفع منم تموم شد اما...
واقعیتش تالار خیلی مناسبی نبود..بیشتر برای مراسم های دیگه مناسب بود تا عروسی...
با حاج باباهم صحبت کردم که من برای تالار مشکلی ندارم و میتونم جای دیگه ای رو رزرو کنم اما...
_رسیدیم؟
تا به خودم اومدم ساغر بیدار شده بود و ماشین جلوی درب ارایشگاه پارک شد...
_آره عزیزم...نرگس خانومم بیدار کن که دیرت نشه
چشم هاشو میمالید که گفت
_نرگس بترکی ...تو دیشبم که هشت خوابیدی!
با خنده از ماشین پیاده شدم تا لباس عروس و از صندوق عقب بردارم...ماشین با مسافر کشی های این چند ماهه ی من عملا داشت از کار می افتاد...چاره ای نبود...هربار که سر و صدای عجیب غریبی از ماشین در می اومد خدا خدا میکردم تا عروسی اتفاقی نیفته که مجبور بشم هرپولی رو که از مسافر کشی درآوردم خرج خود ماشین کنم...
_عطا؟؟
سرمو از شیشه ی ماشین بیرون بردم
_جانم؟
گره ی روسریشو سفت کرد و با حرص بهم توپید
_فقط دلم میخواد امشب عارف دسته گل به آب بده..اونوقت من میدونم و تو!
سقلمبه ی نرگس خانوم هم نمیتونست جلوی این زبون ساغرو بگیره...با خنده نگاهش کردم و برای اطمینان دادن بهش گفتم
_خیالت راحت...خودم حواسم به همه چی هست.. بق کرده که نگاهم میکرد دلم پر میکشید برای بغـ ـل کردنش...درست مثل الان...طوری به در تکیه داده بود و نگاهم میکرد که انگار تمام بلاهای دنیا سر این دختر نازل شده...
_عزیزم...گفتم که خیالت راحت...برو خوشگل تر شدی زنگ بزن بیام دنبالت
لبخند پهنی روی لبش نشست...برام بـ ـوس فرستاد و با نرگس خانوم وارد آرایشگاه شدن...
بین راه چند تا مسافر سوار کردم...اگه ساغر میفهمید روز عروسی دست به همچین جنایتی زدم حتما گوش تا گوش سرمو میبرید.
ساعت ده و ربع بود که بعد از چند دور مسافرکشی برگشتم خونه...به اندازه یه چایی و شیرینی خوردن مهلت استراحت داشتم...
_عارف نزنی صورتم و داغون کنی...ساغر حساسه!
ماشین ریش تراش و طوری دستش گرفته بود که مدام از ترس خط انداختن تیغ ماشین ریش تراش سرمو عقب میکشیدم
_مگه تو عروسی اینقدر ناز داری..وایسا سرجات
پلک هامو روی هم فشار میدادم و خدا خدا میکردم عارف دسته گل دیگه ای و اینبار روی صورتم پیاده نکنه...
_تو ریش میذاری صورتت مثل گنجیشک میشه!! ریزه میزه ای دیگه...بدون ریش بهتری...اینو منم بهت گفته بودما منتهی حرف ما که مثل عروس تازه وارد خریدار نداره.
خندیدم و حرفی نزدم...گردنم و عقب کشیدم تا زیر گلوم رو هم تمیز کنه
_باز دمش گرم که قراره ما تو رو از این به بعد شیش تیغه ببینیم!
تیغ زدن که مکروه بود...باز با ماشین راضی شدم دل از این ته ریش بکنم...البته فقط برای عروسی!
_کج کن سرتو...
چشم هامو باز کردم...دیدن زبون بیرون اومده ی عارف باعث شد بزنم زیر خنده...
_هوووی...اگه صورتتو میبریدم ساغر بابامو درمیاوردااا...به چی میخندی تو؟

@romangram_com