#ساغر_پارت_111
_والا این مادرِ ما کمد لباس هامم چک کرد سر همون دوتا لباس خواب اشک منو درآورد! گفت با اینکارام دارم آبروشون و جلوی مامانت و خانواده ی تو میبرم!
چونه ام بالا گرفت و تا به چشم هاش نگاه کنم...هنوز چشم هام بابت نیم ساعت گریه کردنم میسوخت...
_ساغر...گفتم فراموشش کن...اونارم بذار ته کشوت...دیگه تو کشوی لباس هاتو که نگاه نمیکنند
_اگه به مامان منه که...
چشم هاشو گرد کرد و با حالت بامزه ای گفت
_عزیزم
جیغ زدم و آویزون گردنش شدم...
_عاشقتم عطا...خیلی بانمک میشی...چشمت میزنماا
پهلوم و قلقلک داد و گفت
_به مامانت زنگ بزن بگو تا شب همینجا میمونیم...آخرشبم خودم میرسونمت
ازش فاصله گرفتم و با خوشحالی زایدالوصفی که نصیبم شده بود گفتم
_اگه گفت نه چی؟
یه کم فکر کرد
_ولش کن خودم زنگ میزنم اطلاع میدم...به من نه نمیگه
یه کم فکر کرد
_ولش کن خودم زنگ میزنم اطلاع میدم...به من نه نمیگه
با خوشحالی سر تکون دادم و بدرقه اش کردم...برای شام امشب قرار شده بود که واسم کتلت درست کنه...بهش گفت سبزی تازه ام از سرراهش بگیره که حسابی مزه میده...
با خیال راحت روی مبل نشستم...خداروشکر ...! بابت اینکه حداقل عطا تو سنگره منه!
جنگِ دیگه...جنگ ِ خودی با خودی!..منو بگو که اصلا حواسم به یلدا و آزادی هاش جلوی مامان مولود نبود!...
میتونستم به قطعیت بگم که خانواد ی عطا از ما خیلی راحت ترند...مثلا همین سامان و نرگس...تو دوران عقد جرئت نمیکردن پیش چشم بقیه یا با اطلاع خانواده ها کنار هم بمونند...همیشه بیرون رفتن هاشون با دروغ بود..حتی مسافرت رفتنشون...یادمه یه بار نرگس دروغکی به خاله اینا گفت داره از طرف دانشگاه میره جمکران و اونوقت با سامان رفت شمال!
نمکدون هایی که مامان برام از بازار خریده بود و از جعبه های کوچیکش درآوردن ...توی آشپزخونه زیر خودم یه پارچه انداختم و مشغول ریختن نمک توی نمکدون ها شدم...
هی یاد عطا می افتادم و هی خنده ام میگرفت...یه آن وقتی که داشت بـ ـوسم میکرد اونم با چه ظرافتی...هول برم داشت که نکنه آخر زمون شده ! آخه از عطا بعید بود...همون بـ ـوس اولو که گرفت بدنم شل شد...یه حالی شدم که به عمرم نصیبم نشده بود...
بچه ام خوب بلد بود دل منو به دست بیاره...چقدر منو بـ ـوس کرد...نیش باز خودم و بستم تا یهویی در و دیوار خونه ام فکر نکنند صاحبشون خل و مشنگ شده که هی میخنده و هی لبشو گاز میگیره...!
ولی خودمونیمااا ساغر خانوم...
این دعاهای تو سر جانماز و تو امامزاده بالاخره جواب داد..چقدر نذر و نیاز کردی تا یکی پیدا بشه...خدا تو رو به آرزوت رسوند....یکی پیدا شد که همه جوره سر کیف بیارتت...دوست داشته باشه...به دلت بشینه...حرفای خوب بلد باشه...کارای خوب تر بلد باشه...تازه اینقدر دلت پاک بوده خدا یه آشپز خوبم نصیبت کرده...!
دوباره زدم زیر خنده و صدای خنده هام تو سکوت خونه پیچید...
عوض همه اینا...خدا یکی و قسمتم کرده که با خداست...با ایمانه...هرچقدر من تلخی میکنم و بداخلاقی باز دوسم داره...باز به فکرمه...باز واسش مهمم...اشک هام...گریه هام...تازه بیمار خنده های منم هست! یادم باشه بیشتر بخندم..لابد به چشمش قشنگ تر میام...
صدای بلند خنده هام و هرکسی میشنید فکر میکرد خنده دار ترین جوک عالم و شنیدم که اینطور سرخوشانه قهقهه میزنم...خوب شد عطا رفت!
باید تو اولین فرصت یه کادو واسه مامان مولود و یلدا میخریدم...درست نبود رفتارم...اصلا کاش همون روال با پنبه سر بریدن و ادامه میدادم جای جواب دادن های تند و بیخود...اینجوری دیگه بده ام نمیشدم...عوضش هرجا میشستند میگفتن عروسمون با سیاسته جای اینکه بگن سر زبون داره یا رکه...
هیچ خوشم نمیاد بهم بگن رک...آدم باید تو برخورد با دیگرون علی الخصوص اونایی که ممکنه کارش بهشون گیر کنه با سیاست باشه...رک بودن آدم و از چشم اینو اون میندازه...الحق که حق با عطاست و هرچی میگه درسته!!!
عطا از خرید برگشت و دوتایی باهم افتادیم به اشپزی...این وسط فوت کوزه گری های عطا که میگفت شگردش تو اشپزیِ منو کشته بود...با موبایلم از غذایی که دو تایی باهم پختیم عکس انداختم ...سر شام به قدری گشنه ام بود که به حد مرگ غذا خوردم و بعدش به لطف چایی نبات های عطا از شر دل درد خلاص شدم.بازم برای آخرین بار با عطا اتمام حجت کردم که پشتم و خالی نذاره و تو جنگ منو مامانم هوای منه بیچاره رو داشته باشه.هرچند عطا با دو گزینه یکی جنگ و دیگه بیچارگی ِ من مخالفت داشت اما قول داد که جز نظر خودم نظر دیگه ای تو خرید و انتخاب تاثیری نداشته باشه.
@romangram_com