#ساغر_پارت_101

دیشب که برای چیدن توی کابینت های اشپزخونه ام رفتم دیدم عطا با یلدا اومده...درصورتی که من از سهراب خواستم بره خونه و اگه عطا کار داشت باز برای برگشتن خودش بیاد دنبالم...دوست داشتم بعد مدت ها با عطا خلوت کنم...نه واسه فکر و خیالی که یلدا تو سرش بود و زرت و زرت بهم تیکه مینداخت..فقط برای اینکه بتونم سرش جیغ بکشم و بگم اینقدر پشتم و خالی نکنه! ولی یلدا تا دقیقه نود موند خونه امون...
_میتونستی نیاریش عطا...
_باور کن من ازش نخواستم همراهم بیاد...خودش گفت واسه ساغر یه سری لوازم خریدم بیارم که بچینیم تو کابینت هاش...منم فکر کردم با تو قبلا حرف زده .ساغر جان حالا که مشکلی پیش نیومده که تو به خاطرش خودت و اذیت میکنی.
_اتفاقا یه عالمه مشکل داریم که همه اشون دارن رو هم تلمبار میشند و اگه زودتر حلشون نکنیم من از کوره در میرم!!
جمله ی آخرم و با جیغ گفتم...حتی اونقدر بلند که مامان مونس بی هوا در اتاقم و باز کرد ..
گوشی و روی شونه ام گذاشتم
_چته ساغر؟ برای چی داد میزنی سرش...زشته به خدا...داری شورش و درمیاری!
_مامان میشه بری بیرون!!
اولین باری که با مامانم تند و تیز حرف زدم همین امروز بود...همین روزی که عطا با صبر و سکوتش منو به این حد رسوند که دلم بخواد سر به تن هیچکس از اطرافیانم نباشه...
مامان درو محکم بست ...صدای نق زدنش می اومد اما مهم نبود.
_الو...
_ساغر ؟؟؟...باید خیلی زود ببینمت...همین امروز...پاشو بیا خونه ی خودمون
تک تک جمله هاش و خیلی جدی گفت...
_نمیام...دلم درد میکنه حوصله ندارم. بذار برای بعد
نفسش و توی گوشی فوت کرد و با عصبانیتی که به نظر میرسید داره کنترلش میکنه گفت
_ساغر جان...خودم میام دنبالت...ساعت چهار!
گوشی و بی خداحافظی قطع کردم تا احیانا هـ ـوس نکنه توپ و بندازه تو زمین من و من بشم بدهکار آقا...!
ساعت سه بود که برای خودم آژانس گرفتم و حرکت کردم...چندتا وسایلی رو که برای خونه خریده بودم و همراه خودم بردم...به عطا هم اس دادم که زودتر راه افتادم تا کارهامو انجام بدم..
گل های نقره ای که خریده بودم رو با وسواس توی آسانسور گذاشتم و جعبه سشوار و اتو رو هم توی آسانسور گذاشتم.صورتم کاملا برافروخته شده بود..هوا حسابی دم داشت و من با این همه لباسی که تنم کرده بود داشتم خفه میشدم...به باعث و بانی سه تا جوشی که درست وسط پیـ ـشونیم جاخوش کرده بود لعنت فرستادم!
کلید خونه رو از جیب مانتوم بیرون کشیدم و درو باز کردم.یکی یکی جعبه هارو از آسانسور درآوردم و پشت در خونه ام گذاشتم...
خونه ی نوم بوی رنگ میداد ...جعبه ها و گل هارو تو راهروی ورودی خونه گذاشتم و درو پشت سرم بستم...شال و مانتوی تیرم و از تنم کندم و روی مبل انداختم...
دست و صورتم و آب خنک زدم تا از شر گرما خلاص بشم...خوردن یه لیوان آب سردم بی تاثیر نبود...
امروز هرطور شده باید تکلیف عطارو مشخص میکردم...تا کی یه تنه جلوی جلوی قوم خودم و خانواده ی اون وایسم؟ اصلا تازگی های فهمیدم که عطا هوای من و نداره و همه اش به فکر ظاهر ریاکارانه ی خودشه!!!
به نظر و عقیده من هیچ اهمیتی نمیداد و فقط برای اینکه منو خر کنه مامان مولودش و همراهم میفرستاد جای خودش!...همه اش به بهونه کار و اضافه کارش و تایپ مقاله ی یه مشت غریبه منو تنها میذاشت ...هیچ فکر منو نمیکرد که دوست دارم همه اش کنارش باشم.
تقصیر من بود که هرجا نشستم و پیش همه فک و فامیل تعریف خانواده ی شوهرم و کردم و گفتم اینا قوم الصالحین هستن نگووو اینا خود قوم و الظالمینن و اون اوایلواسه اینکه منه از همه جا بیخبرو خر کنند ظاهرشون و حفظ کرده بودن...
روی مبل دراز کشیدم و خیره به سقف روشن خونه شدم...
خداییش اونقدر هام بد نیستند...یعنی ...اصلا بد نیستند...بین خوب و خوبتر باید گفت اینا آدم های خوبی هستند!
نمیدونم من چه مرگم شده که همه اش دنبال یه بهونه ام واسه دعوا و قهر...اصلا حس میکنم همه اش باید بین حرف های مامان مولود و یلدا دنبال یه تیکه و متلک به خودم بگردم...بعدم که به به عطا میگم یا میخنده یا سر به سرم میذاره یا به روی خودش نمیاره.
کش موهامو باز کردم و تابی به موهای مشکیم دادم...چقدر سر رنگ کردنشون حرص خوردم...میخواستم عطا رو غافلگیر کنم...
هم مامان مونس زد تو پرم هم سهراب راپورتم و به عطا داد و اونم که اصلا اجازه نداد...خیلی غصه خوردم هرچند با حرف هاش از چشم و ابرو و موهای خودم خرم کرد ولی خب باید به نظر منم احترام میذاشت...یه عمر خونه مامان و بابام حرف حرف اونا بوده...منم دل دارم...موی منه...مال منه....من باید تصمیم گیرم که رنگ قرمز بذارم روش یا قهوه ای ..
آخه تا وقتی که خونه بابا و مامانمم حرف حرف اونا بود..الانم که عطا تو همه چی میخواد نظر بده و نمیتونم بدون اجازه اش ابرومم بردارم...هرچی بهش گفتم بذار مرتبش کنم..برم تمیزش کنم گوشش بدهکار نشد و گفت همه اینا رو بذار واسه شب عروسی...آخه مگه عهد قلقلک خانِ؟؟؟

@romangram_com