#ساغر_پارت_100

ایندفعه کمتر غر زدم چون قیمت ها شبیه هم بود و منم از مدل های ایرانیش خوشم اومد...به جز یکی دو تا دونه ظرفم که مارک دیگه ای داشت و گرون تر تموم شد بقیه رو به قیمت مناسب تری گذاشتم تا دیگه امشب بهونه دست سهراب ندم تا دعوام کنه...
هرچند بهونه ام دستش میدادم مگه سامان میذاشت بهم چیزی بگه...همون دیشب که نرگس رفته بود و چغلوی خرید های من و پیش سامان کرده بود خودش زنگ زد خونه و بهم تبریک گفت...تازه اذعان داشت تک دختر خانواده ای و بچه ی اخر...تا میتونم از بابا کش برم و بتیغمش!
البته من به این سنگ دلی نیستم که...من فقط به فکر حرف مردمم...خب خونه امون که زیاد تعریفی نیست و کاملا ظاهر ساده ای داره....عوضش باید داخل خونه شیک و خوب باشه...
شاید بیشتر از یک هفته طول کشید ...نزدیکای دو سه هفته بگم بهتره...! تمام خرید هام انجام شد و وسایل و یه راست هر دفعه میبردم خونه ی خودم که عطا و عارف حسابی تمیزیش کرده بودن و حتی یه قسمت از پذیرایی و با اجازه صاحبخونه کاغذ دیواری ِ طرح آجر کشیده بودند...دیوارهای اتاقم رنگ زده بودن و خیلی بهتر از بار قبلی بود که خودم دیدم...
وسایل و هربار که میبردیم توی خونه به سلقیه خودم و حتی عطا که کاملا چیدمان واسش اهمیت داشت میچیدیم...به قول مامان مونس بازم خرده ریزه ها مونده بود...اما خب کم کم بعضی روزها که خودم هم از خونه بیرون میرفتم و چشمم به چیزی می افتاد که احساس میکردم واسه خونه لازمه میخریدم ...
تو این مدت خیلی کم پیش اومد با عطا تنها توی خونه باشیم...به خاطر اینکه عارف و یلدا با اسباب و اثاثیه اشون اومده بودن پیش مامان مولود و هربارم که من میرفتم خونه اشون یه مزاحم پیدا میشد!...البته دور از جون مامان مولود که همه اش به فکر جفتمون بود..
هرچند...برای خودمم زیاد اهمیت نداشت کنار عطا موندن!! زیادی نق نقو شده بود...به هرچی که انتخاب میکردم و روی هر چیزی که دست میذاشتم گیر میداد و هزار تا ایه و حدیث سرهم میکرد که اصرافِ و زندگی و باید ساده گرفت ...
یه بارم بهم گفت که حضرت زهرا زندگی ساده ای داشته ...مدام تو گوشم از زندگی خدا پیغمبر میگفت...منم همون یه بار از کوره در رفتم و گفتم حالا که اینطوره توام باید برای من یه کلفت بگیری...مگه نه اینکه حضرت زهرا یه خانوم و داشته که کمکش میکرده و یه جورایی برده اش بوده...منم میخوام...تازه برای یکی دوتا سند و مدرک و مثل خودش آیه و حدیث جور کردم که خانوم فاطمه ام ساده ی ساده سر زندگیش نرفته ..حتی جشن داشته...لباس عروس داشته...وسایلم به زمان خودش خوب برده...فکر میکرد میتونه با از خدا گفتن و حرف هایی که خودش بیشتر از من اعتقاد داشت منو از خواسته هام کنار بکشه...
اما مگه من چی میخواستم؟؟ یه زندگی کامل...دوست ندارم پس فردا تو زندگیم زرت و زرت لوازم آشپزخونه ام خراب بشه...یا چه میدونم..رنگ و روی مبلم بره و تشکم بخوابه!...اینارو که عطا نمیفهمید...مامان منم نمیفهمید چون یه عمر عادت کرده بودن به ساده زندگی کردن...
آخرین دعوامون شد سر همین حرف ها...!
حتی درباره ی جشن عروسی...مامان مولود یه بار تو حرفا گفت خانواده اشون چون خانواده شهیدن و خیلی مومن برای جشن های فک و فامیل اصولا آهنگ ندارن ..مثلا یه خانومی و دعوت میکنند که مداحی کنه یا چیزی بخونه...منم همون موقع وسط حرفش اومد و گفتم "آدم اگه بخواد از این جشنا بگیره همه رو دعوت میکنه خونه اش یه ولیمه میده...یا میبره رستوران یه غذایی میده...به اندازه ی عروسی ام خرج برنمیداره ..."
فهمیدم بهش برخورد چون سری تکون داد و به یلدا نگاه کرد یلدام با خنده گفت " خب تو عروسی باید همه جوانب و در نظر گرفت...دو تا خانواده باید باهم کنار بیان"
منم داشتم به نقشه های توی ذهنشون پی میبردم که که گفتم "عروسی اسمش روشه...مال عروسه! اونکه همه چیو تعیین میکنه..اصلا عالم و آدم میان عروس و ببینند هرکی مشکل داره با آهنگ و ر*ق*ص میتونه واسه شام بیاد یه چی بخوره و بقیه رم دید بزنه تا یه بهونه پیدا کنه واسه غیبت کردن"
یلدا همون موقع خواست دوباره حرفی بزنه که مامان مولود بحث و عوض کرد ...این فقط مشکل ما نبود...یعنی فرصت نشده بود تا با عطا حرف بزنم و ببینم نظر اون چیِ...اما واسه لباس عروسم مامان خودم میگفت پوشیده بردار اما من اصلا دوست نداشتم لباسم آستین داشته باشه...دوست داشتم یه لباس باز بخرم که حتی تا کمـ ـر از پشت باز باشه....مدل هاشم انتخاب کرده بودم...تموم اینا روی هم تلمبار شده بود و من یک کلام نظر عطارو نمیدونستم چون همه اش نبود...! یا اضافه کار وایمیستاد یا میرفت تویه کافی نت کمک دوستش برای تایپ...وقتایی هم که خونه بود و منم کنارش بودم همون پایان نامه ها رو تایپ میکرد ...اصلا با وجود مامانش و برادرش مگه میتونستم دو کلوم باهاش حرف بزنم؟
عطا که دعوا نمیکنه...فقط وقتی که کم میاره...وقتی که دیگه نمیدونه چی باید جواب منو بده...یه جوری نگاهم میکنه که هر لحظه حالت چشم هاش از جلوی چشم هام کنار نره و منه بدبخته بد شانس مثل الان بشینم گوشه ی اتاقم و غصه بخورم!
_ساغر؟؟
کف دست هامو به صورتم کشیدم تا اشک هامو پاک کنم.
_بله مامان؟
در اتاق و که باز کرد بلند شدم و پشتم و کردم بهش...مثلا داشتم توی کتابخونه ام دنبال چیزی میگشتم!
_مادر گوشیت خاموشه؟
یه کتاب و بیرون کشیدم و ورق زدم..
_چطور؟
_بیا...عطاست...پشت خطه!
تلفن و مامان مونس روی میز گذاشت و وقتی از بسته شدن در مطمئن شدم برگشتم و تلفن و برداشتم.
این چند روز فقط با اس ام اس حرف هامو بهش گفتم..وقتی ام زنگ میزد جواب نمیدادم...خونه ام که می اومد سعی میکردم از جمع دور نشم و بیشتر پیش مامان مولود بشینم..حالا وقتش بود از دلم در میاورد...مگه نه؟
_سلام!
_سلام عزیزم...خوبی؟...موبایلت چرا خاموشه؟...نگرانت شدم
روی تخـ ـتم نشستم و به پایین دامنم دست کشیدم.
_نگرانی واسه چی؟ هرجام برم یکی دنبالم هست...!
_عزیزم...خب یلدا خانوم ساعت هشت شب که نمیتونه از خونه بره بیرون تا من و تو راحت باشیم...
حدسم درست بود..عطا باهوش تر از اینحرفا بود که تیکه و متلک منو نفهمه...

@romangram_com