#سفر_به_دیار_عشق_پارت_356

-آخه

ماندانا: ترنم

نفسمو با حرص بیرون میدمو میگم: امان از دست تو... زود برمیگردم

ماندانا: حتما این کار رو کن چون امشب تو هم باید تو مهمونی باشی

-ماندانا دوباره شروع کردی؟

ماندانا:فعلا برو وقتی برگشتی با هم حرف میزنیم

سرمو تکون میدمو میگم: فعلا خداحافظ

دستش رو به نشونه ی خداحافظی بالا میاره و هیچی نمیگه... سریع از ساختمون بیرون میامو وارد حیاط میشم... همون لحظه ی ورودم متوجه ی ماشین شده بودم و پس مشکلی سر اینکه ماشین کجاست ندارم؟... میخوام به سمت در برم که با صدای ماندانا سرجام وایمیستم

ماندانا: من باز میکنم تو ماشین رو روشن کن

سری تکون میدمو سوار ماشین میشم... کیفم رو روی صندلی عقب پرت میکنمو در رو میبندم... بعد از چهارسال نمیدونم چیزی از رانندگی یادم مونده یا نه؟

با پوزخند میگم: هر چی باشه از اتوبوس بهتره

ماشین رو روشن میکنمو به آرومی اون رو به حرکت در میارم.. یادش بخیر همیشه عشق سرعت بودم... آدما چقدر تغییر میکنند... ماندانا در رو کامل باز کرده... بوقی براش میزمو از کنارش رد میشم... مثله خیلی از روزای دیگه باورم داره... براش مهم نیست بقیه در موردم چی میگن تنها چیزی که براش مهمه اینه که من آدم بده نیستم... بعضی مواقع که به گذشته ها فکر میکنم شرمنده میشم... حتی اگه اون شک یه لحظه بود باز هم برام شرمندگی رو به همراه داره... من حق نداشتم به ماندانا شک کنم


romangram.com | @romangram_com