#سفر_به_دیار_عشق_پارت_355
با آوردن اسم دکتر یاد گوشیم میفتمو دادم به هوا میره
ماندانا با ترس میگه: چی شد؟
-گوشیم رو توی شرکت سروش جا گذاشتم
با اخم میگه: همین کارا رو میکنی دیگه... بعد انتظار داری همه چیز خوب پیش بره... دختر شرایط تو فرق میکنه باید بیشتر حواست رو جمع کنی؟... آخه چرا اینقدر سر به هوایی؟
بی توجه به حرف ماندانا نگاهی به ساعت میندازم... ساعت پنج و نیمه
به سرعت از جام بلند میشمو میگم: ماندانا باید برم
ماندانا: واستا واسه ی امیر زنگ میزنم تو رو برسونه
-نه شرکت تا ساعت شش تعطیل میشه
متفکر میگه: یه لحظه صبر کن
و با گفتن این حرف سریع از من دور میشه... دوباره روی مبل میشینمو به شربت نیم خورده ام نگاهی میندازم.... بعد از چند دقیقه پیداش میشه و میگه: این سوئیچ رو بگیر
-اما.........
ماندانا: ترنم به خدا میکشمتا... زود برگرد
romangram.com | @romangram_com