#سفر_به_دیار_عشق_پارت_298
سروش: خفه شو سیاوش
ناباوری سیاوش رو درک میکردم ولی طرفداری سروش رو نه... آقای دکتر سروش واقعا عاشق بود... به خدا عاشقم بود... میتونم قسم بخورم... هر کسی جای سروش بود توی اون لحظه بدون فکر توی گوش زنش میزد... ما فقط اسما نامزد بودیم در اصل زن و شوهر محسوب میشدیم... درسته زن صیغه ایش بودم درسته یه صیغه واسه ی محرمیت بود... ولی با همه ی اینا باز هم زنش بودم
دکتر با لبخند سری تکون میده و میگه: هیچوقت با هم....
معنی حرفش رو فهمیدم... با خجالت نگامو ازش میگیرم... دکتر هم که خجالتمو میبینه جملش رو ادامه نمیده... به زمین خیره میشم و میگم: سروش هیچوفت از حد خودش تجاوز نمیکرد... تمام اون 5 سال با اینکه به هم محرم بودیم به طرفم نیومد.. همیشه میگفت دوست دارم وقتی به خونه ی خودم اومدی مال من بشی... فقط حواست رو به درست بده... هنوز سنت واسه ی ازدواج کمه
دکتر: پس دیوونت بود
زیر لب میگم: من هم دیوونش بودم
و با لبخند تلخی آهسته تر از همیشه زمزمه میکنم: و هستم
دکتر موضوع رو عوض میکنه و میگه: چی شد که سروش هم بهت شک کرد؟
نفس عمیقی میکشمو سرمو بالا میارم که با لبخند دکتر مواجه میشم... معلومه زمزمه مو شنیده... خجالت زده لبخندی میزنمو میگم: همون روز چند تا عکس از سیاوش از لای یکی از کتابام پیدا میشه
دکتر با تعجب میگه: چه جوری؟
-سروش میخواست وسایلامو بریزه تو کیفمو از ماشین سیاوش پیاده بشه که از لای یکی از کتابام یه عکس پایین میفته... اون لحظه سروش بهت زده به عکس سیاوش خیره شده بود و بعد از چند لحظه مکث فقط یه کلمه گفت:... چرا؟...
اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه و میگم: آقای دکتر بارتون میشه من خودم هم داشت باورم میشد که دیوونه شدم
romangram.com | @romangram_com