#سفر_به_دیار_عشق_پارت_297
-آهی کشیدو هیچی نگفت
با لحن غمگینی ادامه مبدم: وقتی پدرم باورم نکرد از بنفشه نمیشد توقعی داشت
دکتر با تعجب میگه: پس مادرت چی؟
-شما هنوز ماجراهای جدید بیخبر هستین... فعلا اجازه بدین ماجرای قبلی رو تموم کنم
سری تکون میده و هیچی نمیگه
با ناراحتی ادامه میدم: سیاوش که گوشی رو از کیفم در آورد چنان نگاهی به من انداخت که از ترس به خودم لرزیدم... اون لحظه میخواستم حرف بزنم که سروش یه داد بلند سرم زد که من از ترس خفه شدم... بعد هم گوشی رو از دست سیاوش چنگ زدو سریع به بخش اس ام اس های ارسال شده رفت... خبری از اس ام اس کذایی نبود... سروش هیچی نگفت... فقط گوشی رو به سمت کیفم پرت کردو چشماشو بست اما سیاوش شروع به داد و بیداد کردو مدام میگفت چرا داری زندگی من و ترانه رو خراب میکنی... بعد از یه ساعت داد و فریاد بالاخره سروش گفت.....
تک تک کلماتش رو یادمه
سروش: کافیه سیاوش
سیاوش:ســــر......
سروش: هنوز هیچی معلوم نیست... خودت هم خوب میدونی ممکنه یه نفر دیگه اون اس ام اس رو داده باشه
سیاوش: سروش خودت رو زدی به خریت... این حرفت مثله این میمونه که بگم الان شبه... آخه احمق جون جلوی چشمات داره بهت خیانت میکنه بعد.......
داد سروش هنوز هم قلبم رو به لرزه میندازه
romangram.com | @romangram_com