#سفر_به_دیار_عشق_پارت_269
سری تکون میدمو میگم: اره.. یعنی نه... یعنی هم آره هم نه
با کلافگی میگه: مثله بچه ی ادم حرف بزن بفهمم چی میگی؟
دلمو میزنم به دریا و به سرعت میگم: راستش خواب موندم نتونستم همه رو تایپ کنم
انگار متوجه ی حرفم نشده چون گنگ نگام میکنه و با تعجب میگه: چی؟
-باور کن از قصد نبود... اومدم یه خورده به چشمام استراحت بدم خواب موندم
با داد میگه: منو مسخره ی خودت کردی؟... خوبه بهت گفتم امروز باید همه شون رو تموم کنی... من فردا صبح زود این ترجمه ها رو میخوام... امروز هم وقت ندارم برگردمو ازت بگیرم
-به خدا از روی قصد نبود
سروش: چه سهوی چه عمدی... من الان باید چیکار کنم؟
-امشب همه رو آماده میک.....
میپره وسط حرفمو با داد میگه: تا کارت تموم نشده حق نداری پات رو از شرکت بیرون بذاری
با ناراحتی نگاش میکنم که میگه: چیه؟... نکنه یه چیزی هم بدهکار شدم؟
نگامو ازش میگیرمو نگاهی به ساعت میندازم... ساعت سه و ربعه... اگه بخوام به مطلب برم باید همین حالا راه بیفتم...
romangram.com | @romangram_com