#سفر_به_دیار_عشق_پارت_220
با لبخنددستم رو روی شونه هاش میذارمو میگم: همین هم غنیمته... بعضیا همین رو هم ندارن
سری به نشونه ی موافقت تکون میده و میگه: حق با تو
با همدیگه داخل زیرزمین میشیم... یه زیرزمین کوچیک و نمور که چیز چندانی توش پیدا نمیشه... به جز یه فرش ماشینی شش متری... دوتا پشتی رنگ و رو رفته.... یه گاز دو شعله ی معمولی... چند تا تیکه ظرف... یه دونه رادیوی درب و داغون... یه کمده چوبی و یه آینه ی شکسته و یه یخچال قراضه... کلا همه چیز زیادی کهنه و درب و داغونه... یه دست رختخواب کهنه گوسه ی اتاق افتاده...
مهربان: بشین... هنوز نهار نخوردم... ساعت چهار منتظرت بودم
نگاهمو از اتاق میگیرمو با شرمندگی میگم: شرمنده ام به خدا... یه خورده کارم طول کشید نشد زودتر بیام
مهربان: دشمنت شرمنده... نهار که نخوردی؟
-لبخندی میزنمو میگم: نه هنوز
مهربان: چه خوب... یه خورده دیگه صبر کنی غذام آماده میشه.
گوشه ی زیر زمین میشینمو به یکی از پشتی ها تکیه میدمو میگم: مهربان تو هم بشین... خودت رو خسته نکن
مهربان: به سمت قوری میره و میگه: بذار اول برات یه چایی بریزم
-مهربان اینجوری معذب میشم... بیا بشین دو کلمه با هم حرف بزنیم
مهربان دو تا فنجان چایی خوشرنگ میریزه و اونا رو با قندون توی سینی میذاره و به طرف من میاد... سینی رو روی زمین میذاره و میگه: بردار... نترس نمک گیر نمیشی
romangram.com | @romangram_com