#سفر_به_دیار_عشق_پارت_212

نگاهی متعجبی بهش میندازمو میگم: چی بگم؟

دکتر: اون حرفی رو که داشتی میزدی

-آها... داشتم میگفتم من بدون اون قرصا نمیتونم بخوابم

دکتر: مگه با اون قرصا میتونی راحت بخوابی؟

آسانسور وایمیسته و اول من و بعد دکتر از آسانسور خارج میشیم

جوابی واسه ی حرفش ندارم... میدونم درست میگه... بعد از اتفاقی که توی پارک افتاد اون قرصا هم دیگه آرومم نمیکنند... هر چند قبل از اون هم تاثیر چندانی نداشتن فقط بهشون عادت کرده بودم... به قول دکتر یه عادت بد... یه جورایی حس میکنم معتاد اون قرصا شدم

دکتر: جوابمو ندادی

با ناراحتی میگم: حق با شماست

دکتر: خوبه... فکر میکردم الان باید یک ساعت نصیحتت کنم تا راضی بشی دیگه مصرفشون نکنی

-حس میکنم بهشون عادت کردم

دکتر لبخندی میزنه و میخواد چیزی بگه که میپرم وسط حرفشو میگم: خودم میدونم باید عادتهای خوب رو جایگزین عادتهای بد بکنم

میخنده و میگه: خوشم میاد که درست رو زود یاد میگیری


romangram.com | @romangram_com