#اس_ام_اس_پارت_178

نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده!

حتی اینجا هم ما رو چسبونده بودن به هم! ما رو چسبونده بودن یه هم ... یه لحظه تموم خاطرات اومد جاوی چشمم...

همه جا ... سر هر چیزی ... ما رو میچسبوندن به هم! ...

سرمو چرخوندم سمت شروین و نگاهش کردم!

چه چهره ی خوشگلی داشت ... چشمای آبی ... موهای قهوه ای ... مژه های زیاد ولی نه به اندازه ی من ... اندام ورزشی ...

دوباره نگاهم رفت سمت چشماش!

داشت چمدونا رو که دسته هاشون به هم گیر کرده بود رو از هم جدا می کرد!

حواسش نبود ...

چشماش ... میشد گفت چشماش از مال من خوشگلتره!

چشمای من فقط ترسناک بود ...

انگار تازه متوجه ی قیافه و تیپ شروین شده بودم ... انگار هیچوقت این قیافه ی خاص و تیپ خوشگل رو ندیده بودم ...

چه قدر دوست داشتم الان میدویدم و می پریدم بغلش ...

یهو فهمیدم دارم به چی فکر میکنم ... از ترس آب دهنمو قورت دادم و با ترس نگاهی به شروین انداختم ... نکنه بتونه فکرامو بخونه و من آبروم بره ...

شروین برگشت سمتم و جلوم وایستاد...

خاک تو سرت آتنا ... فهمید ...

شروین میتونه فکراتو بخونه ...

با صدای شروین که حالا چمدونا رو از هم جدا کرده بود و کارت اتاقم رو به سمتم گرفته بود به خودم اومدم ...

سرمو از روی دستاش بلند کردم و توی صورتشو نگاه کردم!

شروین: این کارتته! چمدونتم گذاشتم تو اتاقت!

آروم گفتم: ممنون! نیازی به زحمت نبود!

چه مودب شدم من!

خدایا! این چه حسیه که من دارم؟


romangram.com | @romangram_com