#اس_ام_اس_پارت_173
چند لحظه بعد سرشو بلند کرد و متعجب نگاهی به اطراف انداخت و دوباره سرشو تو گوشیش کرد!
پو و و و و ف! خدایا خودت کمکم کن!
صفحه ی گوشیم روشن شد! اس ام اس داشتم!
بازش کردم!
برام نوشته بود: پس باید تو یه هواپیما باشیم! چون منم الان تو هواپیما به سمت لندن ام!
چشمام گرد شد! ولی نگشتم دنبالش! تو این هواپیما به این بزرگی ، قطعا الان برام پیدا نمیشد!
براش نوشتم: پس اگه بری اون جا من چه طور شماره ی جدیدم رو برات بفرستم؟ اصلا تو چه طور شماره ی جدیدت رو برام بفرستی؟
بی خیال تکیه دادم به شیشه ی هواپیما و ابرا رو نگاه کردم!
داشت خوابم میومد! واسه همین گوشی رو از روی سایلنت برداشتم تا اگه خوابم گرفت و اس ام اس اومد بشنوم! صفحه ی گوشیم همینطور روشن بود و رو اس ام اسا بود!
کلا این گوشی من تا خودت صفحه شو خاموش نمیکردی ، صفحه ش خاموش نمیشد!
نمیدونم کی چشمام گرم شد و خوابم گرفت!
شروین:
واقعا نمیدونستم من و آتی چه طوری باهم در ارتباط باشیم!
براش نوشتم: حیف! 3ماه تقریبا نمیتونیم با هم حرف بزنیم! چون من 3 ماه لندنم!
براش فرستادم!
اتفاقی سرمو چرخوندم سمت آتنا!
خواب بود! چه قدر توی خواب معصوم میشد! درست برعکس بیداری ش! شیطون!
صدای گوشیش بلند شد!
صفحه ی موبایلش روشن بود! اس ام اس داشت!
خم شدم سمتش تا بیدارش کنم ولی چشمم افتاد به اس ام اسی که براش اومده بود!
romangram.com | @romangram_com