#روزای_رویایی_پارت_150
از جام بلند شدم و مقابل آراد ایستادم، با بـ ــوسهای که روی پیشونیم زد دوباره صدای کف بلند شد.
بعد از برگشت از ترکیه دو هفته بعدش آراد و خانوادش برای خواستگاری اومدند و خانوادهی منم قبول کردند، بابا سه ماه بود از بینمون پرکشیده بود. به اصرار زیاد مامانم یه مراسم بزرگ گرفتیم و همه فامیل ها و دوست و آشناها رو دعوت کردیم!
آراد دستم رو گرفت و بهطرف پیست رقـــص برد، آهنگ ملایمی پخش شد و همه شروع به رقصیدن کردند.
مراسم تا ساعت دو شب ادامه داشت، دست گلم رو عقب گذاشتم؛ شیشه های ماشین عروس رو پایین دادم و به دونههای برف خیره شدم.
سوزسردی اومد، رو به آراد کردم و پرسیدم:
- سردت نیست عشقم؟
نگاهم کرد و دستم رو توی دستش گرفت:
- تا تو بهار منی، زمستان هیچ جای وجودم رخنه نخواهد زد!
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
"ابتهاج"
"پایان"
romangram.com | @romangram_com