#روزای_بی_عسل_پارت_64

کیف و چادرم و دادم به غزل و رفتم اتاق پرو یه نگاه به آینه انداختم غزل در و نیم باز کرد و لباس سفید رنگی رو داد بهم و گفت
اینو بپوش
از دستش گرفتم و گذاشتم رو چوب لباسی و لباس خودم و در اوردم و لباس و پوشیدم که غزل گفت
تموم شد؟
آره
در و باز کرد که فکر کنم ماهان خواست بیاد ببینه که غزل نذاشت و گفت
کجا مادرت گفت نذارم لباس عقدش و ببینی باید سوپرایز شی
ماهان با اعتراض گفت
حالا فریبا که اینجا نیست بذار ببینم
غزل با خنده گفت
من و آقا شاهین که هستیم میریم میگیم
شاهین=روی من حساب نکنین غزل خانم من نمیتونم پشت داداشم و خالی کنم
غزل=خودم میگم...ماهان نیا به خدا میگم
ماهان=خیلی بد جنسی میدونی از فریبا میترسم
غزل=هیس ساکت بگیر بشین حوصلت و ندارم
بعد رو به من گفت
نه این خوب نیست در بیار یکی دیگه برات بیارم
در و بست منم شروع کردم به در آوردن لباس که یه لباس سرمه برام آورد و گفت

romangram.com | @romangram_com