#روزای_بی_عسل_پارت_35

خدافظ
و ازش خداحافظی کردیم و رفت رو به محمد گفتم
ما هم بریم دیگه حساب کن بدو
محمد=شما برین تو ماشین من حساب میکنم میام
بلند شدیم برای بهار دست تکون دادیم و رفتیم تو ماشین یه لبخند زدم امید وارم همه چی درست بشه!
**********************************
خوبه لباسم؟
محمد=مثله میمون شدی
با چشمای گرد شده نگاش کردم و گفتم
واقعا؟؟!!!
مهدی=زر میزنه خیلی هم خوب شدی
بپر مهدی سریع باید بریم
مهدی=الان؟؟!!
آره دیگه ساعت الان4ما تا بریم میشه4ونیم
مهدی=باشه بریم
بلند شد و رفتیم بیرون کتونیم و پوشیدم و رفتم سمت ماشین روشنش کردم و رفتم بیرون مهدی هم در و بست و نشست تو ماشین و حرکت کردم
مهدی=باید گل بخریم؟
نه مگه خواستگاریه!!!

romangram.com | @romangram_com