#روزای_بی_عسل_پارت_196

دکتر اومد داخل و گفت
چی شده؟؟
غزل آروم پر از بغض گفت
تموم کرده
با فریاد گفتم
دروغ نگو...عسل داره شوخی میکنه!
بعد رو به عسل کردم و با التماس گفتم
عسل تو رو خدا بلند شو دیگه
دکتر=ببرینش سرد خونه
با داد و گریه گفتم
نه عسلم سرماییه...سرما میخوره
دکتر به محمد اشاره کرد و گفت
بهتره کنترلش کنین
چند تا پرستار داشتن عسل و میبردن که گفتم
دکتر مگه تو نگفتی حالش خوبه؟؟مگه تو نگفتی هیچ خطری تهدیدش نمیکنه؟؟پس چرا اینطوری شد هان؟؟
دکتر حرفی نزد و رفت گریه کردم باورم نمیشد!!نمیتونستم باور کنم!! با گریه گفتم
محمد ولم کن...ولم کنین...کجا میبرینش؟؟
رفتم بیرون بچه ها نگهم داشتن داد زدم

romangram.com | @romangram_com