#روزای_بی_عسل_پارت_177

5روز پیش چهلم مادرجون بود وقتی به عسل گفتم حالش بد شد ولی باز با این قضیه کنار اومد و سعی کرد خودش و کنترل کنه خیلی داغون شده بود دیروز بچه ها و مامانم اینا اومدن و سیاه و از تنش در آوردن.....از کارخونه خیلی خسته اومدم خونه شوخ و شاد شدم تا ناراحت نباشه و خدا رو شکر موفق هم بودم تو کارم...در خونه رو باز کردم وای که چقدر گشنم بود با دیدن چیزی که تو خونه دیدم چشمام در اومد
عسل=سلام
نیشم شل شد یه نگاه به سرتا پاش انداختم و گفتم
جووووون چه کردی خانومم....مگه امشب چند شنبس اینجوری غوغا کردی؟؟
عسل خندید و زد به بازوم و گفت
جون به جونت کنن بی شعوری دسته خودت نیست بیا بریم شام
باشه تو حاضر کن من برم لباسم و عوض کنم بیام
عسل=باشه
رفت سمت آشپزخونه منم رفتم بالا و لباسم و عوض کردم و اومدم پایین و نشستم و شروع کردم به غذا خوردن...غذام و که بعد چند دقیقه تموم کردم با شیطنت رو کردم بهش و گفتم
خانومم نگفتی امشب چند شنبه ستااااا؟؟
عسل=پنجشنبه شبه
آهان حیف شد
عسل یه لبخند شیطنت آمیز زد یا خود خدا!!! بلند شدم نشستم جلو تلوزیون و داشتم فوتبال میدیدم که بعد نیم ساعت عسل با یه سینی چایی اومد یه چایی بهم داد شروع کردم به خوردن که عسل با ناز گفت
ماهان!!!
جانم؟؟
عسل=چقدر اینجا ساکته نه؟؟
یه ابرو انداختم بالا و گفتم
نه صدای تلوزیون زیاده دیگه

romangram.com | @romangram_com