#روزای_بی_عسل_پارت_147

اصلا آدم نمیشی!!
عسل با شادی بالا پایین پرید و گفت
هورااااا ماهان بداخلاق بیدار شد!!!
بلند شدم و با خنده رفتم سمت دستشویی و یه آب به دست و صورتم زدم بعد رفتم پایین و صبحانه خوردم.عسل با شیطنت بهم نگاه میکرد که با نگاه مشکوک پرسیدم
باز داری چه آتیشی میسوزونی؟؟
عسل با مظلومیت گفت
هیچی به خدا
من که از ذات تو خبر دارم بجنب راستش و بگو
عسل=فردا میریم شمال دیگه؟؟
خوب آره
عسل=چند روز میمونیم؟؟
دو روز فکر کنم کافی باشه
عسل=آها...امروز ناهار خونه خونه خودمونیم دیگه آره؟؟
آره قرار بود سبزی پلو با ماهی درست کنی
بعد با ذوق دستام و بهم مالیدم و گفتم
چه ناهاری بشه امروز
عسل=میدونی باید روز اول عید ناهار برن خونه بزرگتر
آره ولی این چه ربطی داره؟؟!!

romangram.com | @romangram_com