#روزای_بی_عسل_پارت_133
مگه چیزی از گلوم پایین میره؟؟
شیرین=برو بخور دیگه حالا ما اینجا هستیم مطمئن باش اونم راضی نیست تو به خودت سختی بدی
آخه من باید بدونم برای چی استرس بهش وارد شده یا نه
هادی=ماهان جان تو الان اینجا باشی که چیزی درست نمیشه دکتر به گفته ی خودت گفته نمیتونی تا فردا ببینیش پس موندت بی فایدس...بیا بریم یه چیز بخور خانوما اینجا هستن
با زور بلند شدم با بچه ها رفتم بیرون و که مهدی با لبخند زد پشتم و گفت
ما اینجاییم غمت نباشه داداش
شاهین=راست میگه بلاخره زنداداش خوب میشه میاد بیرون باهاش حرف میزنی میبینی قضیه چی بوده
محمد=بیا بریم یه چیز بخور
رفتیم یه پارک بغل بیمارستان هادی رفت تا غذا بخره ما هم تا بیاد حرف زدیم و اونا هم شروع کردن به دلداری دادنم که هادی اومد و غذا رو آورد بچه ها برای اینکه تشویقم کنن به خوردن خودشون هم خوردن ولی من برای اینکه ناراحتشون نکنم خیلی بی میل کمی غذا خوردم که بعد چند قاشق تمومش کردم بعد رفتیم داخل بچه ها خدافظی کردن و رفتن و فقط هانا و مهدی موندن هادی رفته بود خونه یعنی هانا فرستاده بودتش نشسته بودیم که چند دقیقه با صحبت گذشت که هانا یه نگاه به ساعتش کرد و گفت
من یه لحظه برم آزمایش بگیرم بیام
با تعجب گفتم
چی آزمایش؟؟
با لبخند گفت
بعدا بهت میگم
بعد رفت رو کردم به مهدی و گفتم
هیچ نظری نداری؟؟
یه شونه انداخت بالا و گفت
نه
romangram.com | @romangram_com