#رویای_واریا_پارت_182
شاید به همین ددلیله که ترجیح می دهی بیرون بری و با ....
واریا کمی مکث کرد .او می خواست بگه "با ادمهایی مثل لارین "ولی حرفش را خورد چون نمی توانس بی ادبی کند یک دفعه مثل اینکه چیزی به یادش بیاید گفت :
-گوش کن یان !می خوام یه چیزی بهت بگم ،چیزی که قبلا باید بهت می گفتم ولی یادم می رفت .چیزی که می خوام بهت بگم ....پییر برام تعریف کرد .
یان اخم هایش تو هم رفت وایا اصلا به او نگاهی نکرد و به سرعت اضافه کرد :
-تو هیچ وقت از من نپرسیدی که چرا ان شب من به دیدن پییر رفتم .واقعیت اینه که او به من گفت گدرباره لارین چیزهایی می دونه چیزهای که من حس کردم برای تو مفید باشه و بتونه کمکت کنه .او به من گفت اگر به خانه اش نروم چیزی ....به من نخواهد گفت.
-من این قبیل حقیه بازها را را خوب می شناسم .یان اینجا اهی کشید .او عصباینی بود واریا مردد اصافه کرد :من نمی خوام راجع به ان حوادث حرف بزنم فقط انچه را که پییر گفت می خوام برات تعریف کنم .او میگفت که لارین یک زن متاهله او با یک عرب ازدواج کرده .شوهرش پیشکار زمین های پدرش در در مراکش بوده .او هرگز طلاق نگرفته فقط سالهاست که از هم جدا زندگی می کنند .
-چی لارین متاهله !خدای من !هیچ وقت انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم .
-پییر دروغ نیم گفت .اگه تو به لارین بفمانی که از قضیه با خبری ،تصور نمی کنم دیگه او در پی شکایت و ازار تو بربیاد چون به ضرر خودش تمام می شه .
-باور می کنم .راستش من خوم هم به حرکات و رفتار او ایمانی نداشتم .او همیشه حالتهای عصبی داره و برای هر موضوع کوچک از کوره در میره .معمولا از انتقام و انتقام جویی حرف می زنه ولی وقتی حالش خوب می شه همه چیز رو فراموش می کنه .
romangram.com | @romangram_com