#رویای_واریا_پارت_181

-خوب معلومه باید به زودی برگردم .داشتم با خودم فکر می کردماز دکتر برگر خواهش میکنم تا ترتیب کارهای منو بده .

اگه بخوای من این کار رو برات میکنم یک هواپیما فردا بعد از ظهر به طرف لندن پرواز می کنه اگر برات مناسب باشه و بخوای برات رزرو کنم .

-البته

-بسار خوب من ترتیبشو می دم می تونم فردا ساعت یازده بهت تلفن کنم ؟

خوبه من هم حاظر می شم گ

یان به دریاچه خیره شد انگار حرف زدن کار سختی بود بالا خره پرسید:ایا کمکی از من بر میاد ؟

-نه هیچ چیز ،من به خاطر مادرم نگاران نیستم فقط برای خودم نگرانم چون دلم براش تنگ میشه یان خیلی متاثر شدو گفت :من هم وقتی مادرم مرد برایش خیلی دل تنگی کردم .به همین علت هم همیشه مواظب حال پدرم هستم و همان کاری را می کنم که او از من می خواهد با این رضایت مادرم را هم حس میکنم .

وایا گفت :من نمی تونم .تصور میکنم که تو احساس تنهایی می کنی .

-اصلا این طور نیست .بیشتر اوقات من تنها هستم .


romangram.com | @romangram_com