#رویای_واریا_پارت_176

-من می فهمم .وقتی داشتم از او کتک می خوردم توجه شدم که همه تقصیرها به گردن من تنها نیست اگر از من بپرسی اینو میگم که تو تقریبا عاشق ان مرد انگلیسی خشک و مثل چوب هستی .شاید هم بعد زا تمام اینها با او ازدواج کنی .اگر کردی بدان که بالاخره روزی از این کاری که با من کردی پشیمان و متاسف خواهی شد .من که از روز اول اشناییمون در پارک تمام احساسم را که پز از شور و هیجان و دیوانگی خالصانه بود نشانت دادم .

-حتما همین طوره اما این نمی تونه تصمیم منو عوض بکنه .

پییر که دید دیگر حرف زدن بی فایده است خم شد و دست ورایا را گرفت و گفت :خداحافظ من هرگز تو را فراموش نیم کنم .تو تنها زنی هستی که در تمام زندگیم که همیشه به خاطر از دست دادنش از خودم متنفر خواهم بود و خودم را نمی تونم ببخشم .ایا این برای تو معنا و مفهومی داره ؟

-بله می فهمم ولی من حرفهامو با تو زدم و تصمیم خودمو گرفتم .خداحافظ پییر.

--خداحافظ کوچولوی من !متشکردم که به من اجازه دادی تا رنگ بهار واقعی را ببینم تو دید منو عوض کردی .ار حالا تا اخر عمر دیگه می دونم باید دنبال چی با شم و چه چیزی بخوام .همیشه برام قالا احترامی .او دست واریا را بوسد و بعد بدون هیچ کلامی رفت و دور شد .واریا رفتن او را نگاه نکرد ولی یواش یواش صدای قدمهایش در باغچه گم شد و جایش را به سکوت داد یک حس ناگهان به واریا دست داد که نزدیک بود او را صدا کند چقدر احمق بمود که گذاشت پییر از دستش بپرد ؟شاید عاشق او نبود ولی لاااقل ا وبرای مدتی واریا را از تنهایی و بی کسی در می اورده بود .شاید با او بودن برایش خوب بود و شنیدن تحسینهای پییر برایش سرگرم کننده و جالب بود گرچه بی فایده بود چون با پییر بودن یا همه چیز بود یا هیچ چیز ..دیر یا زود همان حادثه ای که برای واریا در قلعه اتفاق افتاد بارها و بارها تکرار خواهد شد منتهی شاید ختم جرایان با قضیه واریا فرق داشته باشد .واریا کمی به دریاچه نگاه کرد و بعد به طرف ساخامان حرکت کرد .همان طور که از میان باغچه عبود می کرد منشی دکتر برگر از دفتر خارج شد ونزد او امد و گفت :

-اوه ،شما اینجایید ؟من داشتم دنبالتان می گشتم دوشیزه میلفیلد .شما یکتلفن دارید .اقای دکتر مطمئن نبودند که ایا شما مایل به حرف زدن هستید یا نه ؟

-او کیست ؟گرچه واریا جواب خود را می دانست ولی این سوال را کرد تا مطمئن شود .

-او اقای بلیک ول است .کسی که هر روز تلفن می کند .

-من با او صحبت خواهم کرد .واریا این را گفت و همراه منشی به کابین مخصوص تلفن جایی که خیلی راحت بیماران می توانند بنشینند و به منظره باغچجه قشنگ نگاه کنند و درعین حال با تلفن صحبت کنند .او هم به همین صورت گوشی را برداشت و همزمان منشی دکتر ارتباط را برقرار کرد .ورایا با صدایی که برای خودش هم اشنا نبود گفت :الو


romangram.com | @romangram_com