#روباه_سفید_پارت_93

نانا امد تو اشپزخونه

نانا:هی شما دوتا بیای بریم

_کجا؟

نانا:بیاید دیگه

ما دونبالش رفتیم بیرون تو باغ همون موقع الکس یه شیلنگ اب گرفت طرفمون نانا با بطری رومون اب ریخت ماهم نامردی نکردیم وکلی بطری اونجا برداشتیم وروهم اب میریختیم ومیخندیدیم...اون روزا بهترین روزای عمرم بود...اره...بود...





(3سال بعد)

تو پارک نشسته بودم وچشمامو بستم همه خاطره ها از جلوی چشمم عبور میکردن...نفس عمیقی کشیدم ...3سال میگذره 3سال که رومئو نانا والکس رو ندیدم همینطور مایک...بلند شدم وبه سمت خونه کوچیکم راه افتادم...اون روزو فراموش نمیکنم ...کسایی که قرار بود رومئو رو بهشون بدیم پیدامون کردن اونا خونه رو محاصره کرده بودن من نانا والکس ورومئو ومایک رو فراری دادم ولی خودم گیر افتادم یه تیر نزدیک قلبم خورد ولی به قلبم نخورد همین باعث شد زنده بمونم وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم وخب حدث بزنید کی بالای سرم بود...استاد...یک سال بعدش با پرواز به ژاپن امدم ...واینجا خونه گرفتم تمام ثروت رو به نام رومئو زده بودم از قبل واسه همین پول زیادی تو دست وبال نداشتم یکم از استاد گرفته بودم دیگه دست از کارام کشیدم الان23سالمه 3ساله که حتی ازارم به مورچه هم نرسیده ...اون روزا هرچی از استاد خواهش میکردم درباره رومئو نانا والکس ومایک چیزی بهم نمیگفت فقط میگفت اونا خوبن...همین...ولی همینم برای من دلگرمی بود همین که بدونم اونا خوبن...

رسیدم به خونه کلید رو انداختم ودرو باز کردم رفتم داخل خونه کوچیکیه به پای خونه قبلیم نمیرسه ولی خب برای یک نفر بد نیست رفتم تو اشپزخونه غذای حاظری که گرفته بودم در اوردم وسرد خوردم تلوزیونم نداشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم...ماه چقدر خوشکل شده بود ...بعد خوردن خوابیدم وتا خود صبح بیدار نشدم...

صبح باصدای ساعت بیدار شدم یه شلوار پوشیدم با یه لباس استین بلند سفید وراه افتادم برم سر کار تو یه فروشگاه مواد غذایی کار میکردم فروشنده بودم رسیدم...بعد سلام با صاحب کارم شروع کردم به کار پیشبندم رو بستم...روزام تکراری شده بودن...هر روز کی فکرشو میکرد من که یه روزی همه سرودست میشکوندن من براشون یه کار انجام بدم به این روز بیفتم ...

..........

از فروشگاه زدم بیرون رفتم سمت خونه چندتاکارگر تو خونه بودن

romangram.com | @romangram_com