#روباه_سفید_پارت_86
اون رفت بیرون همون موقع مایک امد تو
_بپوش بریم
موهامو چطری زدم ونبستمش وازاد رود شونم گذاشتم ماسکو زدم من خانوادمو بر میگردم
_مایک به الکس زنگ بزن وبگو...
مایک:میدونم
_بهشون بگو دیر نکنن
مایک:باشه
خودم زود پریدم تو ماشین وگاز دادم به سمت خونه الیسا دقیقا یه یک هفته ای میشه که رومئو ونانا والکس رفتن اوه تو چیکار کردی ژولیت؟...رومئو چطوری تو این یک هفته دووم اورده؟رسیدم به خونه...یا همون ویلا حسابی شلوغ بود صدای موسیقی تا بیرون میومد ماشینو پارک کردم ورفتم داخل یه یکی از خدمتکارا کتم رو دادم نگاه های خیلی هارو روی خودم حس میکردم ولی مطمئن بودم کسی منو با این موها نمیشناسه اونا شب رو میشناسن نه ژولیت رو یه لیوان شامپاین برداشتم وبه سالن بزرگ خیره شدم چشمم فقط دنبال یکی بود...روباهم... همون لحضه ناناو الکس ومایک امدن نانا یه لباس بلند بنفش تیره پوشیده بود که پشتش تا پایین کمرش باز بود وجلوی یکم بسته یه نقاب مشکی زده بود مثل مال من دور چشمی بود مایک والکس کت وشلوار مشکی پوشیده بودن نقاب الکس سفید بود ونقاب مایک مشکی امدن سمت من نانا والکس با تعجب نگام میکردن
_مگه جن دیدین؟
الکس:بدتر تو رو دیدیم
_ههههه...پیداش کنید...بعدش میریم
نانا:میخوای بدزدیش
romangram.com | @romangram_com