#روباه_سفید_پارت_162


سریع رفتم داخل نانا کلی لباس برای نی نیش خریده بود همه رو نگاه کردم موقع ناهارم که همگی بودن ...رومئو بازم همون نگاه رو داشت که البته چند بار از طرف کانامه سوال پیچ شد

کانامه:چرا تو نمیخوری رومئو؟چیزی تو چشمت گیر کرده؟

رومئو:من راحتم تو نگران خودت باش

کانامه:من نگران خودمم که این حرفو زدم

رومئو:ولی ...

_بسه دیگه...ناهارتو نرو بخورید

الکس:اره داستان چیه چرا شما دوتا همش به هم میپرید؟

کانامه ورومئو باهم گفتن:هیچی...

بعد خوردن ناهار دوست داشت تو محوطه زیر درخت یه کتاب بخونم واسه همین رفتم زیر درخت شکوفه های صورتی داشتم کتاب میخوندم...رو زمین لم داده بودم ودستم زیر سرم بود صدای باز شدن در اصلی رو شنیدم واسه همین خودمو زدم به خواب وروی کتاب دراز کشیدم چشمام باز بود پشتم به در اصلی بود

رومئو:ژولیت؟

صدای قدماش که نزدیک می امد رو میشنیدم چشمامو بستم رو خم شده بود سایش رو حس میکردم دستشو زیر کمرم حس کردم بلندم کرد چشمامو باز کردم صورتش تو یک میلی متری صورت من بود داشت نزدیکتر می امد

_چیکار میکنی؟


romangram.com | @romangram_com