#روباه_سفید_پارت_131
دوتاشون گرخیدن
رومئو:تو کنار کانامه خوابیده بودی...واسه همین من
با بالش که کنارم بود زدم تو سرش همونجور که وایساده بود افتاد رو رخت خواب پتو رو کشید رو خودش ورفت زیر پتو برگشتم سمت کانامه یه نگاه بهش کردم گرخید وخودش با پای خودش پرید تو رخت خواب اونم پتو رو تا کلش کشید بالا دوتاشون پشتشون رو بهم کردن وخوابیدن من رفتم سمت رومئو روش به پنجره بود فقط گردی صورتش از پتو بیرون بود اخماش تو هم بود دستمو گذاشتم رو پیشونیش یکم هنوز داغ بود
_بهتری؟
فقط کلشو به معنی اره تکون داد دوتا رخت خواب دیگه هم پهن شده بود وسطی خالی بود احتمالا وقتی خوابم برد کانامه انداختشون رفتم سمت رخت خواب و خوابیدم
......
احساس سنگینی رو خودم میکردم چشمامو باز کردم رو پهلو خوابیده بودم پشتم به رومئو بود اونم دستشو انداخته بود دور من کمرم کامل بهش چسبیده بود تو بغلش بود...چشمام کامل باز شد...داشتم از خجالت میمردم...امدم تکون بخورم برم یکم اونور تر که محکم تر گرفتم...هنوزم هوا کامل روشن نبود خیلی خسته بودم دوباره خوابم برد...
......
چشمامو باز کردم صدای گنجیشک از بیرون می امد بلند شدم نشستم اتاق خالی بود چشمامو مالوندم یه هو یاد رومئو افتادم قرمز شد من تو بغلش بودم...بلند شدم ورفتم تو اتاقم لباسمو با یه لباس تو خونه ای عوض کردم یه لباس کرمی استین کوتاه با شلوار تا زیر زانوی سفید با کفش های عروشکی موهاس سفیدمم بالا بستم یکم سر گیجه داشتم وهنوز ملتهب بودم هالی نبود معلوم بود رفته مدرسه از در رفتم بیرون تا درو باز کردم رومئو رو دیدم تو دستش یه سبد پر سیب بود
رومئو:صبح بخیر...ژولیت
دوباره یاد اون اتفاق افتادم وقرمز شدم
_س...سلام
یه سیب بهم داد خیلی قرمزبود وخوشمزه بنظر میرسید
romangram.com | @romangram_com