#روباه_سفید_پارت_124
حرفم با جرقه ای که تو اسمون زده شد تو دهنم ماسید با وحشت به بیرون نگاه کردم ساعت3نصف شب بود چاره ای نبود هالی خواب الود دستم رو گرفت
هالی:نرو...من میترسم
_چیزی نیست زود برمیگردم
هالی رو بلندش کردم وبردمش تو اتاق رومئو نشوندمش پیش رومئو
_هالی خواهش میکنم خوابت نبره خب؟
هالی:اوهوم تو گوشی داری؟
_نه
هالی:بیا این مال منه اگه اتفاقی افتاد از گوشی توم(منظورش رومئو هست)بهت زنگ میزنم
_باشه
چتر برداشتم واز خونه زدم بیرون اسمون از ابرهای قرمز پر شده بود بادو بارون باهم میومد خیلی بد بود چتر رو مدام باد میبرد تا شهرم با این وضعیت خیلی دور بنظر می امد بیخیال چتر شدم وانداختمش ودویدم خیس خیس شده بودم ولی همش فکر تو خونه بود وقتی دیدم که داره به خوش میپیچه ورنگ سفیدش قرمز شده وعرق کرده داشتم پس میفتادم ...بالاخره رسیدم به شهر یه داروخونه باز بود یه ماشین قرمز با کلاس جلوش بود رفتم حال خودمم بد بود خیلی دستمو گرفتم به ماشین چراغای داروخونه رو تار یا دوتایی میدیدم...انگار داروخونه دوتا شده بود یکی امد بیرون ولی چهرشو نمیدیدم زانو هام خم شد
_ژولیت؟ژولیت؟
چشمامو بسته شد
romangram.com | @romangram_com