#روباه_سفید_پارت_108


رومئو:اون روباه بزرگ شده

_اره ویه اشغال شده

راهمو کشیدم ورفتم عصابم خیلی خورد بود خیلی تو فکر بود یه موقعی به خودم امدم که وسط جنگل بودم متاسفانه ژآپن واین شهری که توشم دور واطرافش همش جنگله خیلی تاریک بود هیچی نمیدیدم ترسیده بودم...صدای شکستن چوب امد حس کردم گرگی چیزیه درخت خیلی بلند نزدیکم بود به سختی ازش رفتم بالا رویه شاخه نازک پامو گذاشتم شاخه شکست ومن به یه شاخه اویزون شدم

نمیتونستم از شاخه ای که بهش اویزون بودم برم بالا

_خب...میبینم که کمک میخوای

سرم رو اوردم بالا رو همون شاخه که من بهش اویزون بود خیلی راحت نشسته بود ومنو نگاه میکرد

_تو چجوری؟

رومئو:یادت نرفته که من یه روباهم بالا رفتن واز درخت وپریدم پایین برام کاری نداره

_اینچا چیکار میکنی؟

رومئو:امدم ترستو ببینم...بنظرم جالبه

_تو!!!!!

رومئو:ولی یه راه داره...خواهش کن


romangram.com | @romangram_com