#رخصت_پارت_97

_همشون که نه …

دوییدم میون کلومش و بالحنی که بخام مسخرش کنم گفتم

وای وای وای اگه اقدس و قزبس بفهمن شمااومدی خونه ی یه خدمتکار پایین شهری چی میگن ؟

نگاه شرمندشو زمین دوخت باناراحتی گفت

خانم نیازی

مامان از پله ها پایین اومد وگفت عه اومدی دخترم

من:سام علیک

مامان:سلام دخترم خوش اومدی اقای دباغی هم …

حرفشو بریدمو گفتم داشتن تشریف میبردن

سورنا:هستم خدمتتون

من:لازم نکرده پاشو پاشو که حال و حوصلتو ندارم

مامان :ماهور زشته به خدا مادر

من:زشت اینه که این یارو …

نچ نباس بگم اگه منم عین این بی معرفت و نامرد باشم که دیگه هیچ فرقی باهاش ندارم

سورنا :من ….من …واقعا شرمندم

من:باش تا اموراتت بگذری شرمندگیت واس من نمیشه غرور …نمیشه آبرو …

از فردا باس منتظر باشم هر بچه ننه ای بهم بگه خدمتکار صدقه سری شماس دیگه

مامان گنگ و باتعجب نگام میکرد از پله ها بالا رفتم وهمونطور خطاب بع مادرم

خطاب به مادرم گفتم

چاییشون وخوردن راهنماییشون کنین از کلبه محقر ما کلکشونو بکنن

یه وقت جلوی ارمیتا و پارمیدا آبروشون نره

بالا رفتمو در لونه کفترارو بازکردم

وقتی یکیو داری که بی هیچ توقعی میشع مرحمت خوشحالی طوقی من درسته آدم نیست اما

کرک های زیر پرش می ارزه بع هیکل نصف آدمای دنیا می ارزه به تموم پسرایی که یقه اخوندی میپوشن و تسبیح به دست میگیرن واس خاطر اسم ورسم حاجی بودن ولایق پسر حاجی بودن

چندضربه به در پشت بوم خورد

درحالی دست تو سر طوقی میکشیدم وطوقی من غرق ل*ذ*ت میشد وچشماشو میبست با بی حوصلگی گفتم میلاد حالتو ندارم دادا …

در بازشد وجک گنجیشکه تو قاب در وایساد دستاشو تو جیبش کرده بود ونگام میکردنیم نگاهی انداختمو

بی توجه همون طور که پشتم بهش بود گفتم چیه نگاه داره

کلافه گفت نه نگاه نداره

_پس هری

romangram.com | @romangram_com