#رخصت_پارت_79
و بی توجه به پسره به مسیرم ادامه دادم و باخودم گفتم خیلی ازش خوشم میاد شده بپای من مردک دراز
پله های بیمارستانو دوتا یکی بالا رفتم
تا به اتاق اقام رسیدم
درو بازکردم و داخل اتاق شدم روش به پنجره بود وحیاط و دید میزد بالحن مهربونی گفتم چاکر برزوخان
نگاهش که بهم افتاد گفت سلام دخترگل بابا
_سام علیک تاج سر ،سرور، حالواحوالت چجوریاس مشتی؟
_خوبم بابا توخوبی
کمپوت هاروتو یخچال کوچیکی که کنارتخت بود گذاشتمو گفتم ارادتمندتم سالار
_عزیزمی راستی بیرون مادرتو ندیدی؟
_نچ ندیدمش …
_دیشب تا صبح کنارم بیقراری میکرد …
همش میگفت دخترم کجاست
_گفتین بهش که کجام؟
_بچه شدی ؟بگم که هی میاد اونجا….نگفتم
_خوب کردین
_ماهور
_جانم اقاجون
_بیاو مادرت رو ببخش ….
_من…من چیکاره ام؟اصلا چرا باس ببخشمش؟مگه چیکار کرده که ببخشمش
؟یه سوالی کردیم جوابمون و ندادوخلاص…..
نه اقاجون خلاص نبود ته این خلاص سه تا نقطه بود که همش سر خر بودنمو رج *میزد اضافی بودنمو …..
اقاجون به ناموسم قسم منت نیست
اما این دوسال فکر میکردم مرد خونه منم فک میکردم نباشم خونه میلنگه …فک میکردم خاطرم براش عزیزه اما نبودو زهی خیال باطل
_ماهور
_بله
_تو….منو که اونهمه اذیتت کردم بخشیدی ….میدونم تو دلت کینه نمیمونه …رفتی بیرون یه نگاه به حالش بنداز…شاید..
_یه چیزی هس اخه….
یه وقت از یکی توقع داری که یه کاریو انجام بده اونموقع باکت نیست اما یه وقت توقع نداری….اون موقع اس که….بیخیال اقاجون گفتن استرس وغصه برات خوب نیست
لبخند تلخی زد وپنجره رونگاه کرد ..
از صندلی پاشدم وگفتم اقاجون امشب خاستگاری لیلاس میرم که کمکش کنیم
romangram.com | @romangram_com