#رخصت_پارت_64


کنار تختش نشستمو دستاشو تو دستام گرفتم

عجیب دلم براش تنگ شده بود

اقاجون

_جانم بابا

_شما دوستی به اسم حاج مصطفی دارین ؟

میدونستم که داره فقط واسه این که سر صحبتو باز کنم میپرسیدم به نظرم دیگه پنهون کاری بسه

لبخندی زدو گفت پس حاجی شده

وانگار که رفته باشه به خاطره های شیرینش حرفای حاجی رو تکرار کرد کف خاک سفید……

تا رسید به همونجا

_نمیدونم چجوری شد که اقام زد زیر کاسع کوزمون نمیدونم خواب نما شد که بد بختمون کرد

خونه رو فروخت زمین بخره سود کنه

مام اومدیم پایین شهر تر

از مصطفی دورشدیم …..بازم رفتم که سر بزنم ولی رفته بودن

واز اون ساله که ندیدمش ….اقام طمع کرد سال نرسیده اومدن وگفتن این زمین و به چند نفر فروختن ….همونسال مُرد اقای بیچارم, اما یتیمی وبی کسی رو زود گذاشت تو دامنمون پدر خوبی نبود که ازش چیز یاد بگیرم وبابای خوبی برات باشم

_نگفتم اون حرفو که به اینجا برسیم

_پس به چی میخوای برسی

براش از اول حاجی گفتم وگفتم

اخرش سرشو پایین انداخت بابت گوشی عذر خواهی کرد منم جمع کردم تا برم خونه ی حاجی

وارد خونه که شدم دزدان دریایی کاراعیب عین صندوقچه ی مالیات کریم خان زند قد نشسته بود وتریپ جذبه برداشته بود کولمو رو دوشم جابه جا کردم وبی تفاوت از کنارش رد شدمو گفتم رخصت

از جاش بلندشد م*ر*ت*ی*ک*ه ی دراز 😜سه برابر من بود

بااخم در حالی که سرش پایین بود وتسبیحشو تو دستش میچرخوند گفت

_میشه بگین کجا بودین

لبخندی زدمو گفتم نه نمیشه مشکلیه؟

_بله که مشکلیه پرسیدم کجا بودین

منم که از این روانی تر کولمو شوت کردم رو مبل دست به کمر گفتم مفتشی یالوله کش ؟به تو چه کجا میرم کجا میام من به بابام تاحالا جواب پس ندادم که به تو

که به توی جوجه جواب پس بدم

لبخندی به قصد تمسخر زد قدم م که ازش خیلی کوتاه تر بود تو هوا نشون داد و گفت من جوجه ام جالبه

باخودم گفتم شاید پسرِ حاجی باشه من که نه از حاجی ،نه ازاین نردبون

مرموز نگاش کردم _تو پسر حاجی هستی؟


romangram.com | @romangram_com