#رخصت_پارت_54
زهر خندی زدمو نگامو به اسمون دوختم ……
با صدای غُر زدنای حاج خانم بیدارشدم
_ماهور پاشو کمکم کن میخوام برم ورزش صبحگاهی
شاخم دراومد اخه پیرزن چلوسیده دماغتو بگیرن میمیری ورزش صبحگاهی میخوای چیکار بگیر بِکَپ
_ماهوووور
نشستم سرجام وبایه چشم بسته پاییدمش
_همیشه اینقد تنبلی دختر
حالا یه چیز میگم بهشا
خودت دیشب سرشب اواز سرخ پوستارو روی خُرخُرات پیاده کرده بودی
_حاج خانم ؟
_سوری خانم صدام کن
_چشب سوری خانم
_بله
_ورزش صبحگاهی واسه سن شما مناسب نیستا
باتعجب نگام کرد وگفت چرا؟
_چرا نداره که سوری خانم شماتو این سن باس استراحت کنی وآب پرتقال نوش جان کنی
متفکر نگاهم کرد وگفتم _ورزش صبحگاهی توسن شما ارتروز وپارگی رباط مفصل هم میاره
حرفامو که شنید
انگار رفت تو فکر
بعدم رفت تو تختش دراز کشید
منم کلمو کردم زیر پتو پقی زدم زیر خنده
امروز که دانشگاه کلاس نداشتم اما حواس پرتی عشقولانه لیلا خانم باعث شد جزوهام دستش بمونه وباس میرفتم میگرفتمشون که امتحانو خر بزنم
مغنعمو میپوشیدم که باصدای سوری خانم برگشتم سمتش
ماهور
_جون؟
_کجا میری؟
_میرم دانشگاه یه چند تا جزوه بگیرم
_دخترِیا پسرِ؟
باتعجب گفتم چی؟
romangram.com | @romangram_com