#رخصت_پارت_50
لبخند کوچیکی کنج لبم نشست وجوابشو دادم وگفت
ازاین طرف
دنبالش راه افتادم تا وارد قسمت داخلی عمارت شدیم فکم افتاد زمین ودهنم عین
ودهنم عین اسب ابی بازموند هول شدم ونمیدونم از کجا عین مونگولا پرسیدم اینجامتری چنده؟
دختره باتعجب نگام کرد
وبعد گفت والا نمیدونم
اخه ادم خنگ تو دار وندار هفت نسل قبلتو وهفت نسل بعدتو روهم جمع کنن یه سانتشو نمیتونی بخری این چه سوالی بود
پشت دریه اتاق واسادیم دختره در زد وارد شدیم
یه پیرزن نحیف روی تخت دراز کشیده بود
صدای در وکه شنفت همون طور که سقف ونگاه میکرد گفت
_طیبه بیرووون حوصلتو ندارم
دختره نخودی خندید وگفت از عروسش خوشش نمیاد
لبخند کوچیکی رو لبام نشست و یع قدم جلو رفتم
_سلام حاج خانم
پیرزنه نگاه من کرد بعد بااخم گفت سلام کردن بلد نیستی
دختره دهنشو گرفت وخندید
مصبتو شکر من که سلام دادم
_من که سلام دادم حاج خانم
_لالی مگه دختر چرالب میزنی بلند حرف بزن
حالا فهمیدم که چرا دختره میخندید چشم غره ای رفتم بهش ودختره درحالی که بازم میخندید رفت سمت تخت وازتو کشو سمعک بیرون اورد وروگوش حاج خانم گذاشت
_سلام
_اها حالا شد سلام علیکم بلخره سلام دادن رو یاد گرفتی
دختره بازم بی صدا خندید ومن کلافه تر نگاه این پیرزن روانپریش کردم
_حالا بگو ببینم تو کی هستی اصلا تو خونه من چیکار داری وای نکنه دزدی
خدایا میشع الان شَرَمو از دنیا کَم کنی این دیگه کیه
_نه حاج خانم منو حاج مصطفی…..
_اسم اون پسر نمک نشناس و جلوم نیار
_چرااخه ؟
_جادو کردن بد بختو زَنَک مهره ی مار داره
romangram.com | @romangram_com