#رخصت_پارت_49
یاد اون روز افتادم
اولین بارم بود که تو دانشگاه پام به حراست بازشده بود
احساس شرمندگی واین حرفا دخیل احساسم نبود من قد تر ازاین حرف ها بودم
تو مردمک چشمای حاجی ذّول زده بودم حاجی باعصبانیت نگام کردوگفت اسمت؟
_ماهور…..نیازی
موشکافانه پاییدم و زیرلب چند بار تکرار کرد نیازی….نیازی
خیلی اروم گفتم _چیه خوشتون نیومد؟
نگاه پرجذبه ای بهم انداخت اخمامو کشیدم تو همو ساکت شدم
یه چند دقیقه بعد یه طور خاصی نگام کرد وگفت اسم پدرت ؟
_برزو …
چشماشو روی هم گذاشت وبالبخند گفت برزو
این یارو قاتی داره ها
از من بدتر این یه دم اَبرِه یه دَم بارون
_میخوام پدرت رو ببینم
_پیش دبستانیه مگه؟
_راجب شما نیست
_راجب چیه پَ
_یه رفاقت قدیمی …..
بایه پوزخند پررنگ که از ته قلبم جوشید و جون گرفت گفتم اقام از رفاقت خیری ندیده ….دورشو خط بکشین لدفا بعدم شما کدوم رفیقشی که مانمیشناسیم
_کف خاک سفید (محله ی قدیمی تهران)یه کوچه باریک
دوتا در جفت هم اخر کوچه یه در بوته ی انگور پیچیده بود بهش شاخ وبرگاش
یه در پیچک های یاس رو انگار دوخته بودن بهش
نفس عمیقی کشید وادامه داد رفاقت دوتا پسر…….
برزو ومصطفی
از همون ۱۲ یا۱۳ سالگی…..
کار از رفاقت گذشت ودیگه رفیق نبودیم
جون پناه هم شدیم وجودهم شدیم بود ونبود هم شدیم
نمیدونم چطوری شد که
_سلام
به چشمای آبی رنگ این دختر نگاه کردم لامصب چشاش سگ داشت
romangram.com | @romangram_com