#رخصت_پارت_46


_______________

شام وخوردیم ودایی بهنام خوابیده بود کلید لونه کفترامو دادم خانم جون فردابهش بده که مواظب باشه واب و دونشون بده

خودمم یه چند دست لباس برداشتم برای اینکه رفتم خونه حاجی مجبور نباشم برگردم وشب رو همونجا بمونم

تو اتاق نشسته بودیم وخانم جون چایی دارچین اورده بود که بخوریم

_دخترم

-جونم خانم جون؟

_ازصبح که اومدی چرا دمقی

لبخند دروغکی زدمو گفتم نه خانم جون هیچیم نیس

_به من دروغ؟به من که بزرگت کردم؟ به من که چشمای صادقتوخودم باراوردم ؟به من…..

لبمو گاز گرفتمو گفتم

نه خانم جون دروغ گفتن به شما راه نداره بن بسته

یه قلپ از چاییمو خوردمو ادامه دادم

راستش خانم جون همه دلمو میشکنن همه به یه طریق همه به یه تریپ به خدااین دل لاکردار سُمباته نیس که هرکی هرچی ناجور میشه سر من میشکنه

و بقیه چایی رو یه نفس سرکشیدم واسه پایین رفتن بغضم

_ماهور

نگامو بهش دوختم وادامه داد

_دنیا زیر و روبشه

اسمون زمین بیاد

زمین اسمون بره تو باید باید فقط مررررد باشی

داری مطلبو

سرمو تکون دادم و گفتم هستم خانم جون

هستم نمیزارم دست پروردت شرمندت کنه

نمیزارم

کله سحر از خواب بلند شدم یه عادت مضخرفی که داشتم

این بود جایی که جای خودم نیست خوابم نمیبرد

دست وروموشستم

بعد باحوله خشک کردم

پای سماور نشستم ویکی دوتا چایی ریختم

هنوز افتاب قشنگ نزده بود من نباس میزاشتم خانم جون به خاطر من از خواب بیدارشه


romangram.com | @romangram_com