#رخصت_پارت_186
دلم بود که مخم جواب داد ….هیچی اما و سه نقطه ….
سه نقطع که میشه نگفته هارو پشتش بچینم …..
از ماشین پیاده شدم و وارد خونه که نه عمارت حاجی شدم و بازم این سنگ فرشای دوست داشتنی رو طی کردم بازم کلبه ی گوشه حیاط
و بازم درختا……..
به سمت خونه اسع اسه راه افتادم در زدم و با بفرما گفتن بقیه وارد شدمو سلام کردم …مامان و سوری خانمو خانم حاجی کنارهم نشسته بودن و بادیدن من سیل ماچ و ب*و*سع ها روونه شد
میلاد و سارینا کنار روی کاناپه نشسته بودن و کلشون تا گردن تو لپ تا ب بود
خوشم میاد از فهم و کمالات سایه هروقت ما میایم دومشو میزاره رو کولش و میره
_چرا سرپایی مادر بیا بشین
وبا سارینام احوال پرسی کردمو گفتم برم چادرمو بزارم تو اتاقتون چشم
به سمت اتاق میرفتم که کاپیتانم تا پله ها پشت سرم میومد …بازم حرف اونبارشو تکرار کرد …..
اون باری که باتموم جنگ و دعواهامون اغرار کرد …که .(چادر خیلی بهت میاد)برنگشتم تا دوباره قیافشو ببینم و ذوب بشم فقط قدم هامو تند کردم و به اتاق که رسیدم دستم رو روی قلبم گذاشتمو نفس عمیقی کشیدم تا از هیجانم کم بشه ….هیجان چرا ….مگه بار اولته میبینیش …..
نمیدونم این هیجان کوفتی….این تندشدنای ریتم قلبم ….این نگاه های ذوب کننده اش یعنی چی خدا….خودت حالیم کن
میدونی که دوزاریم کجه….
شام روخورده بودیم بازم میلاد وسارینا باهم حرف میزدن و خانما دور البومای سوری خانم نشسته بودن و اونم داشت توضیح میداد…
اینجا خونمون خاک سفیده ….
مرتضی و برزو چهارسالشونه …
اینجا پنج سالشونه واسه مرتضی تولدگرفتیم ….
چه دل خجسته ای دارنا بهار باسینی چایی وارد حال شد و بعد تارف کردن به ما گفت میبرم برای حاجی اینا توحیاط منم که منتظر بودم جیم بزنم گفتم بده من میبرم خسته شدی
بهار باتردید گفت باشه ممنون
و منم با بال های گشوده زدم بیرون
توحیاط نشسته بودن روی تاب، سمتشون رفتمو گفتم بفرمایین
بادیدن چایی شروع کردن تارف لت و پار کردن
یه نگاهی به دور وبر انداختم وگفتم حاجی خونتون به پشت بوم راه نداره
مشکوک نگاه کردوگفت واسه چی میخوای؟
_هیچی برم ببینم بیام افسوس بخورم به حال کفترام
خندیدوگفت پله هارو که بری بالا اونجاس
ومنم راه افتادم
و بی سروصدا ازپله ها بالا رفتم ….اینجا که اتاق کاپیتانه…..
صداش میومد….گمونم داشت نماز میخوند ….یه چند دقیقه گوش دادم بع این صدای دلنشین وگیرا..
romangram.com | @romangram_com