#رخصت_پارت_170


من:حدیث؟

حدیث:هوم؟

_کارتک دم دستت نداری؟

حدیث نگام کرد وگفت کارتک برا چیته؟

_این فکای مارو از رو زمین جمع کن

خندید وگفت دیونه

پشت در واسادیم

ومهناز زنگ طبقه ی هفدهم رو فشار داد و تو ایفون به افق خیره شد

در با تیکی باز شد وهمه رفتیم بالا

همچی عین ندید بدید ها غشون کشی کرده بودیم که همه مارو میپاییدن

تابلوی شرکتشو زده بود جلوی در واحدش

(شرکت نوین سازان )

با مدیریت :سام امیری

این دیگه کی بود و نمیدونم ….

در زدیم و وارد شدیم

همه پنج تایی رو صندلی های فلزی نشستیم

که منشی با اقای سام حرف زد وگفت بفرمایید منتظرن ولی دقیقا کوپ کرده بود که چرا همه نفری اومدیم اونجا

مام مدام لبخند ژکوند میزدیم ازجامون بلند شدیم درو باز کردم و بادیدن همین اقای سام تا مرز سنکوب رفتمو برگشتم و با اخم مهناز و نگاه کردم که رنگش پریده بود….

_دارم برات مهناززززززززز

از لحن تهدید امیزم همشون گرخیدن ….

و بیشتر تعجب کرده بودن که من اینو از کجا میشناسم در اتاقشو به شدت کوبیدمو رو به مهناز گفتم خیالت راحت شد

دلت خنک شد

میخواستی سنگ رو یخم کنی

ایول

من الان هم سنگ رو یخم هم سکه ی یه پول

و از کنارش که رد شدم دستمو کشید و گفت

چته یهو گازشو میگیری وِر وِر پیاده شو با هم بریم

هیچی نگفتم ولی هنوز اخم تو صورتم داشت جولون میداد ….

مهناز :یه دیقه بیا بتمرگ ببین چی زر میزنه بعد کولی بازی دربیار


romangram.com | @romangram_com