#رخصت_پارت_147
و گفت ای بابا دختر ازبس خوابیدم زخم بستر گرفتم
گفتم یه تکونی بخورم
_دورازجون فقط مواظب خودت باش
چشماشو روهم گذاشت و گفت اطاعت میشه سردار
چشمکی زدمو گفتم رخصت میشه سالار
و پله هارو پایین رفتم
_میلاد؟
میلاد
لقمه ای کع دستش بود و گاز زد و گفت جونم ابجی
_بینم این چند روزه سعید کرگدن اینجا نیومده که؟
_اومد اجی
_میلاد ناموسا میشه اخر همه جمله هات ابجی به کار نبری
_چشم
_بی بلا حالا بگو بینم اومده یانه
_اومد …دوسه بارهم اومد نامرد میخواس بابارو وسوسه کنه
که اقاجون وا ندادکه هیچ همچین زد توپوزش که ماستشو کیسه کرد هیچی دیگه یارانه این برجمونو دادیم که بره شرشو از سرمون بکنه
ابروهاموبالا انداختم وگفتم ایول اقاجون
دستی روی شونم نشست
برگشتمو نگام ب مشتی افتاد …
کنارم نشست و گفت
_بدتوفکری جوون
_خبر که داری مشتی ؟
_یه چیزایی ……حالا به نظرت خوبه یا بد ؟
به جلو مایل شدمو ارنجمو رو زانو هام گذاشتم وگفتم بدمشتی ….خیلی هم بد ….اون بیرون کسی رو ندارم ….چون تواین هفت سال نداشتم ….من اون بیرون کارم زاره مشتی زار …
_مگه واسه بقیه باید زندگی کنی؟
توفکر رفتم …
_باتوام، میگم مگه واسه بقیه زندگی میکنی؟
تاسف به صدام ریخت عین این درد چند ساله که پیرمو دراورده
_آره مشتی تموم عمر نحسم رو فقط واس خاطر سردار زندگی کردم
فکرشو نمیکردم
romangram.com | @romangram_com